تبريك
روز مادر رو به همه مادراي مهربوني كه عمر و زندگيشون رو پاي خوشبختي بچه هاشون ميزارن تبريك ميگم و اميدوارم هميشه شاد و خوشحال باشند.

روز مادر رو به همه مادراي مهربوني كه عمر و زندگيشون رو پاي خوشبختي بچه هاشون ميزارن تبريك ميگم و اميدوارم هميشه شاد و خوشحال باشند.

خبرگزاری
میراث فرهنگی گزارش داد: روز گذشته (چهارشنبه ۳۰ اسفند) هنگام تحویل سال
نو، كه جمعیت زیادی به پاسارگاد، مقبره کوروش رفته بودند ناگهان فرد
ناشناسی دیوار پشتی آرامگاه کوروش را با نارنجکهای دستی، مورد اصابت قرار
داد. 
پس از انفجار نارنجک، بخشی از بدنه آرامگاه سیاه شد و فردی که قصد داشت سیاهی را تمیز کند، توسط نگهبانان پاسارگاد پایین آورده شد.
به گفته یکی از فعالان میراث فرهنگی، هیچ شخصی در این ماجرا شناسایی نشد اما در نهایت لکه سیاهی روی دیوار آرامگاه کوروش باقی ماند.
واقعا ميخوام بدونم هدف كساني كه اين كار زشت و زننده رو انجام دادن چيه.
اگه به تاريخ بي توجهين اشكال نداره ديگه چرا آسيب ميرسونين.
از بعضي از دوستان هم كه ميخوان اين حادثه رو به گردن حكومت يا يك گروه خاص بندازن و فضاي اينترنتي كشور رو متشنج كنن و اين بحث رو سياسي كنن خواهش ميكنم دست نگه دارند چون خود مسئولان هم ميگن مشخص نشده كي بوده ولي هر كس بوده يا از جهل بوده و يا چيزي كه ما نميدونيم.
در هر حال قضاوت با خودتون.اگه شما دليل رو فهميدين به ما هم بگيد.
عيد همه دوستان عزيز و زحمتكش تاريخي و غيره رو تبريك ميگم و اميدوارم هميشه در زندگي موفق و پيروز باشند.
از همه بازديد كننده هاي عزيز ميخوام اگه مشكلات تو وبلاگ ديدن بگن تا درست كنم و اگه من مشكلي داشتم به بزرگي خودشون ببخشند.
شاد و ايراني باشيد.:)
عيدتون مبارك.
ام : محمد بن الحسن .
كنيه : ابوالقاسم .امام زمان (ع) هم نام و هم كنيه حضرت پيامبر اكرم (ص) است . در روايات آمده است كه شايسته نيست آن حضرت را با نام و كنيه ، اسم ببرند تا آن گاه كه خداوند به ظهورش زمين را مزيّن و دولتش را ظاهر گرداند .
القاب : مهدى ، خاتم ، منتظر ، حجت ، صاحب الامر ، صاحب الزمان ، قائم و خلف صالح . شيعيان در دوران غيبت صغرى ايشان را " ناحيه مقدسه" لقب داده بودند . در برخى منابع بيش از 180 لقب براى امام زمان (ع) بيان شده است.
منصب : معصوم چهاردهم ، امام دوازدهم شيعيان و بر پاكننده اولين حكومت واحده جهانى در دوره آخر الزمان .
تاريخ ولادت : نيمه شعبان سال 255 هجرى . برخى روز تولد آن حضرت را هشتم شعبان و برخى ديگر 23 رمضان دانستهاند . سال تولد آن حضرت را نيز برخى 256 و برخى 258 دانستهاند .
محل تولد : سامرا ( در سرزمين عراق كنونى ) .
نسب پدرى : ابو محمد ، حسن بن على بن محمد بن على بن موسى بن جعفر بن محمد بن على بن حسين بن على بن ابیطالب (ع) .
نام مادر : نرجس . نام اصلىِ وى مليكه ، دختر يشوعاى ، فرزند قيصر روم است . برخى گفته اند كه نام وى صيقل می باشد .
مدت امامت : امامت آن حضرت در دو مرحله است كه به " غيبت صغرى " و " غيبت كبری " شهرت يافته است . مدت " غيبت صغرى " از هنگام ولادت آن حضرت ، در سال 255 تا سال 329 هجرى ، به مدت 74 سال بوده است . و " غيبت كبرى " از سال 329 هجرى آغاز و تاكنون ادامه يافته است . اين غيبت همچنان ادامه دارد تا خواست خداوند منان بر ظهور آن حضرت تعلق گيرد . در آن زمان ، غيبتش به پايان می رسد و حكومت اسلامى ، در سراسر جهان ، به رهبرى آن حضرت محقق می گردد .
عیدتون مبارک
در روز ۲۸ آوریل ۲۲۴ میلادی اردوان پنجم به ضزب نیزهء اردشیر پاپگان از اسپ افتاد و نظام کشورداری و بافت اداری بسیار سادهء اشکانیان « ارشکیان » هم به کلی از هم پاشید. هخامنشیان فرمانروایی بزرگی را در فلات ایران و پیرامون آن بنیان نهادند واشکانیان از این فرمانروایی به قدر امکان پاسداری کردند، ولی ساسانیان کار را تمام کردند و به فرمانروایی بزرگی که بدون شک میراثی هخامنشی بود، هویتی ملّی دادند.

نقش اردشیر در سکه ساسانی
برای نخستین بار نام ایران، نه مانند زمان هخامنشیان بصورت نام قومی آریائی و ایرانی، بلکه بصورت یک کشور مطرح شد و در سنگ نبشتهء شاهپور در کعبه زرتشت، به ثبت تاریخی رسید. گزیدن جای این سنگ نبشته به تنهایی برای خودآگاهی مؤسسان فرمانروایی ساسانی از برنامهء پیش رویشان خبر میدهد.
کعبه زرتشت و پیرامون آن از مقدّس ترین مکان های روزگار هخامنشیان بود و جایی بود که سکوت پرصلابت تشییع جنازهء داریوش بزرگ را تجربه کرده بود. شاید نه در زمان هخامنشیان و نه در روزگار اشکانیان حماسه سرایی مانند فردوسی بزرگ نمیتوانست با همان درون مایه ای که فردوسی در نخستین سده های دورهء اسلامی داشت قلم به دست بگیرد. به عبارت دیگر، یکی از ویژگی های دیگرگونهء ساسانیان بستر تاریخی جذابی بود که فردوسی در آن می غنود.
شاید بتوان حکومت ساسانیان را جمع بندیِ حکومت های هخامنشیان و اشکانیان دانست. یعنی نوزادی که کوروش بزرگ بر جای گذاشته بود در زمان ساسانیان بالغ شد. حاصل بی درنگ این بلوغ، تمرکز قدرت و ایجاد دین رسمی بود، که بد یا خوب به شیوه ای ثابت تبدیل شد.
در مقایسه با فرمانروایی های هخامنشی و اشکانی، فرمانروایان در دورهء ساسانی به مراتب مستبدتر و خودرأی تر بودند. هخامنشیان و اشکانیان علاقهء زیادی به دخالت در امور دینی و زندگی فردی و خانوادگی مردم زیر دست خود نداشتند. در نتیجه نیازی هم به قوانین بی شماری که تنظیم کنندهء رابطهء دولت با مردم از نظر دینی و اجتماعی باشد وجود نداشت. حاصل برداشت ویژه ای که ساسانیان از دین و دولت داشتند، تمرکز قدرت و حاکمیت مطلق دین رسمی بود که خود به خود به دگرگونی همه جانبهء نظام اداری می انجامید. افزون شدن طبقهء چهارم به طبقات سه گانه یکی از عوارض این دگرگونی بود.
توجه به این نکته ضروری است که منظور از دین، دینی استکه آن را برای دورهء ساسانی ، با توجه به برخی از بدعت ها، به اصطلاح زرتشتیگری مینامیم.
فرمانروایی ساسانی با این نظریه که دین و حکومت تکیه گاه یکدیگرند، بدون اینکه خود را پاسخگوی کسی بداند، در تمام قلمرو قدرت سیاسی خود دست به تبلیغات دینی زد. در یکی از نوشته های سریانی ( پیگولِوسکایا، شهرهای ایران، ۲۲ ) آمده است، که اردشیر پاپگان فرمان داد تا به پاس ایزدان « فرشتگان » آتشکده های تازه برپا شود. مقام ایزد مهر، از همهء ایزدان بالاتر بود. اردشیر بسیاری از پیروان دیگر دین ها را به ستایش مهر و پرستش ( پرستاری ) اورمزد واداشت. اردشیر با شاه و دستِ خدا خواندن خود، با صراحت تکلیف حکومت را روشن کرده بود.
شاهپور در سنگ نبشتهء حاجی آباد مینویسد، که او در حضور شهرداران « شاهان »، واسپوهرگان « شاهزادگان »، وَزُرگان « بزرگان » و آزادگان، تیر خود را رها کرده است. به این ترتیب خیلی ساده تکلیف نام مقامات بالای کشور و ترتیب آنها روشن میشود. نِرسی پسر شاهپور هم این ترتیب را در سنگ نبشتهء پایکولی رعایت میکند. در متن یونانی سنگ نبشتهء پایکولی، شهرداران همان شاهک های محلی ( از میان شاهزادگان ) هستند که عنوان شاهنشاه با تکیه بر حضور آنان و رأس آنان درست شده است؛ شاهنشاه: شاه شاهان. واسپوهرگان با توجه به متن یونانی از هموَندان ( اعضاء ) خاندان ساسانی هستند، بدون اینکه مستقیماً از بَرِ شاهنشاه باشند. وزُرگان سران مهمترین خاندان های شاهنشاهی و سرانجام آزادگان دیگر بزرگان و به اصطلاح شریفان و نجیبان کشور هستند. در بیانیهء شاهپور نام هموندان معاصر این چهار گروه با مقام و وظایفشان در دربار و کشور آمده است. نِرسی در پایکولی نشان میدهد که شاهنشاه و نجبـا با شبکه ای از وظایف و وابستگی های متقابل و همچنین منافع مشترک با یکدیگر در پیوندی پیوسته و اجتناب ناپذیر هستند.آمیانوس مینویسد، هنگامی که آنتونینوس فراری از دربار کنستانتینوس را در اُردوی زمستانی شاهپور دوم به حضور آوردند، افتخار بر سر نهادن تیارا را به او دادند.این کلاه به ایرانیان لایق اجازه میداد که بر سر سفرهء شاه بنشینند و هم سخن او شوند. البته از نوشتهء پروکوپیوس میدانیم که این هنجار در اواخر دورهء ساسانی منسوخ شد. در این زمان اعتبار بلندپایگان بیشتر ناشی از تبار خود آنان بود تا موهبتی شاهانه. قباد در نظر داشته است که از دادن مشاغل به بیگانگان خودداری کند و کارها را به کسانی بسپارد که خاستگاه خانوادگیشان اجازه میداد.
آمیانوس دربارهء تیارا میگوید که رنگ و نشانی که بر روی تیارا نشانده میشد نیز در نشان دادن درجه و مقام، نقش تعیین کننده ای داشت. افزون بر این هریک از بزرگان کمربند و حلقه و یراق ویژه خود را داشت. تئوفیلاکت با تأکید مینویسد که ارزش و اعتبار عنوان اعطایی از نام و تبار شخصی بیشتر بود.
انوشیروان دادگر پس از سرکوبی نهضت شورشی مزدک، ظاهراً برای مقابله با عواقب اقتصادی این نهضت، نظام اجتماعی، سیاسی، اداری و نظامی کشور را به کلی دگرگون کرد. به گزارش طبری ( تاریخ طبری، ۴۶۴/۲ به بعد ) از این دگرگونی ها چنین پیداست که دربارهء اصلاحات اجتماعی و اداری و مدنی زمان خسرو انوشیروان اغراق نشده است.دگرگونی های همه جانبهء انوشیروان قدرت هایی را نیز پدید آورد. مانند اسپهبُدان با مرزهای تازه. مهار این قدرت ها تنها از دست شخصی مانند انوشیروان ساخته بود.
شورش بهرام چوپینه از خاندان مهران در زمان پیروز چهارم و خسروپرویز از نمونه های بارز این تحول نو بود. بهرام چوپینه پایه های فرمانروایی خاندان ساسانی را لرزاند و در پایان فرمانروایی ساسانیان دیدیم که اسپهبُدان و بزرگان به بازی شترَنگ ( شطرنج ) با شاهان واقعی پرداختند و از ناشی گری آنان شاهی پس از شاهی دیگر مات شد. سرانجام دو زن نیز به سبب قحط الرجال واقعی برای نخستین بار به حکومت ایران دست یافتند و آنها هم به زودی مات شدند.
گزارش مسعودی ( مسعودی، التبیه و الاشراف، ۹۸-۹۷ ) دربارهء منصب های گوناگون دورهء ساسان بسیار سودمند است. او از پنج منصب نام میبرد که دارندگانشان واسط میان شاه و رعیت بودند. نخست و مهمتر از همه موبد بود که مقامی بالاتر از هیربُد بود و موبدِ موبدان، که در حد پیامبران بود، مقام قاضی القضاتی را داشت.
منصب دوم وزیر بود که بزرگ فرمدار خوانده میشد. سوم اسپهبُد بود. چهارم دبیربُد بود که سالار امور دیوانی و نگهبان دفتر و دستک کشور بود و پنجم تخشه بُد بود که سالاری پیشه وران، کشاورزان و کاسبان را داشت و واستریوشان سالار نیز خوانده میشد. افزون بر این ، چهار مرزبان هر کدام مسئول نگهبانی از یک چهارم از مرزهای کشور بودند. مسعودی در ادامه مینویسد که ایرانیان کتابی دارند که منصب های کشور را در آن مینویسند. در این کتاب نام ششصد منصب مرتب شده است.
با این که در دورهء ساسانی قانونی بیرون از چهارچوب اخلاق و سنت زرتشتی « زرتشتیگری » شناخته نمیشد، هرگز قانونی هم وجود نداشت که در همه جا و برای همه کس اعتباری یکسان داشته باشد! کتاب ماتیگان هزاردادِستان با ساخت و بافت و هنجاری که دارد گونه ای راهنما برای یافتن اصول کلی بوده است و در جزئیات سرانجام هر قاضی و داوری برداشت، تعبیر، تفسیر و نظر خود را داشته است. در منابع موجود جز روایات افسانه آمیز تقریباً چیزی دربارهء نظام داوری کشور نیامده است.
با این همه به نظر میرسد که هرچه از پایتخت، یعنی جایی که شاه حضور دارد و مراکز قدرت فاصله بگیریم، هنجار داوری نیز دگرگون میشود و قانونمندی متفاوتی، برابر با سنت های بومی، رایج میشود. در عوض مانند امروز کدخدامنشی در داوری رونق بیشتری میگیرد. در هر حال قانون وراثت و تجارت در روزگار ساسانیان بسیار پیچیده و سختگیر بود و همین قانون است که بسیاری از مواد خود را برای جامعه اسلامی به ارث گذاشته است.
«لالایی» نخستین پیمان آهنگین و شاعرانه ای است که میان مادر و کودک بسته می شود. رشته ای است، نامریی که از لب های مادر تا گوش های کودک می پوید و تاثیر جادویی آن خواب ژرف و آرامی است که کودک را فرا می گیرد. رشته ای که حامل آرمان ها و آرزوهای صادقانه و بی وسواس مادر است و تکان های دمادم گاهواره بر آن رنگی از توازن و تکرار می زند. و این آرزوها آنچنان بی تشویش و ساده بیان می شوند که ذهن شنونده در اینکه آنها آرزو هستند یا واقعیت، بی تصمیم و سرگردان می ماند. انگار که مادر با تمامی قلبش می خواهد که بشود و می شود و حتا گاه خدا هم در برابر این شدن درمی ماند.
«لالایی»ها در حقیقت
ادبیات شفاهی هر سرزمینی هستند، چرا که هیچ مادری آنها را از روی نوشته نمی
خواند و همه ی مادران بی آنکه بدانند از کجا و چگونه، آنها را می دانند.
انگار دانستن لالایی و لحن ویژه ی آن – از روز نخست – برای روان زن تدارک
دیده شده.
زن اگر مادر باشد یا نباشد، لالایی و لحن زمزمه ی آن را بلد است و اگر زنی
که مادر نیست در خواندن آنها درنگ می کند، برای این است که بهانه ی اصلی
خواندن را فراهم نمی بیند، اما بی گمان اگر همان زن بر گاهواره ی کودکی
بنشیند، بی داشتن تجربه ی قبلی، بدون اینکه از زمینه ی شعر و آهنگ خارج
شود، آنها را به کمال زمزمه می کند. گوِیی که روان مادرانه از همان آغاز
کودکی به زن حکم می کند که گوشه ای از ذهنش را برای فراگیری این ترانه های
ساده، سفید بگذارد. شاید بتوان گفت که لالایی ها طیف های رنگارنگی از
آرزوها، گلایه ها و نیایش های معصومانه ی مادرانه هستند که سینه به سینه و
دهان به دهان از نسل های پیشین گذشته تا به امروزیان رسیده و هنوز هم که
هنوز است، طراوت و تازگی خود را حفظ کرده اند، بگونه ای که تا کنون هیچ
ترانه ی دیگری نتوانسته جایشان را بگیرد.
در حقیقت لالایی ها – این دیرپاترین ترانه های فولکلوریک – آغاز گاه ادبیات زنانه در پای گاهواره ها هستند که قدمت شان دیگر تاریخی نیست، بلکه باستان شناختی است.
تختجمشید اینبار هم خبرساز شد. آخرین بار که تخت جمشید برای چندمین بار بر سر زبانها افتاد، سال گذشته و درست هنگام انتشار تصاویری از آبگرفتگیها در این محوطه باستانی بود که به سؤال از معاون اجرایی کنونی رئیسجمهور در مراسم تودیع از سازمان میراث فرهنگی نیز انجامید.
علاوه بر این، وجود گلسنگها در دیوارههای سنگی تخت جمشید نیز مطرح شد که مسعود علویان صدر، معاون حفظ، احیا و ثبت آثار تاریخی کشور تصاویر انتشاریافته از گلسنگهای تخت جمشید که منجر به ترکیدگی و خردشدن سنگهای تخت جمشید میشود را حاصل فتوشاپ و استفاده از حقههای تصویری خواند.
تصاویر جدید
اکنون تصاویر منتشر شده از تختجمشید بیان میکند که دیوارههای بازسازی شده گلی در محوطه تختجمشید دچار ترکخوردگی شده و وضعیت دیوارههای موزه ایجاد شده در این محوطه باستانی نیز چندان مناسب نیست. در تصاویر انتشار یافته همچنین نشان داده شده که بخشی از دیواره سنگی در قسمت پلکان تخت جمشید مزین به گلهای لوتوس، به گفته برخی باستانشناسان و گلهای انار به گفته برخی دیگر، دچار ترکخوردگی شده است. در این میان قسمتهای مربوط به ستونها در بخش بازسازی شده نیز وضعیت خوبی ندارند.

مدیر انجمن دوستداران میراث فرهنگی مرودشت درخصوص وضعیت تخریبی ایجاد شده در تخت جمشید به خبرگزاری مهر گفت: ترک سنگها یکی از عظیمترین بناهای سنگی جهان را در معرض خطر ریزش قرار داده است.
دروازه ملل، در خطر
محمد اسدپور همچنین به افزوده شدن بر
میزان ترکهای موجود در سازههای تخت جمشید اشاره کرد و افزود: زمانی که از
پلکانها وارد تخت جمشید میشویم در دروازه ملل ستونهایی وجود دارد که
ترکخوردگیهای آنها جدید است.
وی گفت: به مرور زمان، سنگها تحتتأثیر فرسایش، بارانهای اسیدی و شرایط
آب و هوایی، فسیل شده و یکسری ترکهایی در آنها بهوجود میآید که بهدلیل
کنترل نکردن این وضعیت از سوی مسئولان و متخصصان، ترکها روز به روز بیشتر
میشود.
مدیر انجمن دوستداران میراث فرهنگی مرودشت گفت: در دیوارههای دروازه
ناتمام ترکهایی دیده میشود و علاوه بر این، کاخ صد ستون نیز ترکهای
زیادی برداشته که به راحتی قابل مشاهده است.
کاخموزه ترک برداشت
وی افزود: در گذشته نیز تخت جمشید ترکهایی داشته اما با مشاهده ترکهای مختلف در این بنا میتوان متوجه شد که بیشتر آنها مربوط به زمان حال است.
وی گفت: در درگاه ورودی کاخ موزه شکافها و ترکهای متعددی در بخش شرقی این بنا قابل مشاهده است که حتی باعث انحنای یک ستون شده است.
اسدپور تاکید کرد: اگر این روند ادامه داشته باشد در آیندهای نه چندان دور با فروپاشی نمای کنونی روبهرو خواهیم بود زیرا هر لحظه بر ترکهای سنگ یا دیوارهها افزوده میشود.
شیوه نگهداری از سازههای بازمانده از تمدن باستانی ایران در تخت جمشید همواره مورد انتقاد باستانشناسان و کارشناسان حفاظت از بناهای تاریخی بوده است. اکنون خبر افزایش ترکها در سازه باستانی تختجمشید بار دیگر مطرح شده است.
کسی پاسخگو نیست
دکتر کامیار عبدی، باستانشناسی که کاوشها و بررسیهای بسیاری در تختجمشید انجام داده است در گفتوگو با همشهری ماجرای ترک خوردن سنگها در این سازه باستانی را موضوعی جدید ندانست.
کامیار عبدی گفت: متأسفانه ستونها و سازههای تخت جمشید در حال ترک خوردن است و هیچکس نیز پاسخگوی این وضعیت نیست.
عبدی با اشاره به ترکهای موجود در تخت جمشید افزود: این موضوع جدید نیست؛ بهعنوان مثال در مدت ۴سالی که به تختجمشید میرفتم یکی از ساقه ستونها که به زمین افتاده بود از هم پاشید و دهها سال است که همین وضعیت در تختجمشید جریان دارد.
نیاز به تیم حفاظت از سنگها
وی با تاکید بر لزوم استقرار تیم حفاظت از سنگها در محوطه تاریخی تخت جمشید گفت: اگر خوشبینانه به موضوع نگاه کنیم باید بگویم که با ادامه این وضعیت ۵۰ سال دیگر تنها یک کپه خاک از تخت جمشید باقی میماند.
کامیار عبدی تاکید کرد: روشهایی برای حل مشکل باکتریهایی که طی سالها در میان سنگهای تخت جمشید ماندگار شده و مشغول خوردن سنگهای این بنای باستانی هستند وجود دارد و با ترکیبات شیمیایی میتوان میکروارگانیسمهای موجود در سنگهای تخت جمشید را از بین برد ولی متأسفانه هیچکس به فکر نیست.
درحالیکه کامیار عبدی نیز نسبت به بیتوجهیها در نگهداری تخت جمشید گلایه دارد، محمد اسدپور، مدیر انجمن دوستداران میراث فرهنگی مرودشت اعلام کرد: اگر ترکها بهصورت گسل و شکاف باشد و یکی از کاخها تخریب شود، دیگر نمیتوان کاری انجام داد و ضروری است که کارشناسان راهکارهایی اساسی برای حفاظت از تخت جمشید ارائه بدهند.

«اما غرض من آن است که تاریخی پایدار بنویسم و بنایی بزرگ بر افراشته گردانم چنان که ذکر آن تا آخر روزگار باقی ماند».
تاریخ بیهقی. ابوالفضل بیهقی مانند حکیم فرزانه توس، ابوالقاسم فردوسی، نیک میدانسته که اثرش از «باران و از تابش آفتاب» و گذر زمان گزندی نمیبیند. وی گلستانی ساخته که «همیشه خوش» مانده و عمرش «همین پنج روز و شش» نیست. او به خواننده ایرانی میگوید که«بنای برافراشته» اش تا «آخر روزگار» باقی خواهد ماند.
بیهقی از دیوانسالاران عصر غزنوی بود که در دیوان رسائل کار میکرد. در طول تاریخ ایران، دیوانسالاران یا خواجهگان و به عبارتی میرزاها، همیشه بخش باسواد جامعه محسوب میشدند. بیجهت نیست که آنها را "اهل قلم" نامیده و در مقابل لشگریان "اهل شمشیر" قرار میدادند. گذری به آثار برخی دیوانیانی مانند: ابوالفضل بلعمی، خواجه نظام الملک، میرزا محمدخان استرآبادی و قائم مقام فراهانی مؤید این مطلب است.
دیوانسالاران افرادی بودند که تمدن، فرهنگ، آداب، آیین و از همه مهمتر تجربه و شیوه کشورداری ایرانی را نیک میدانستند و آن را سلسله به سلسله نگاهبانی مینمودند. بیهقی هم عضوی از خانواده دیوانسالاران ایرانی است که آداب و آیین نگارش را در محضر "بو نصر مشکان" آموخته است.
ابوالفضل بیهقی در سال 385 هجری در حارث آباد بیهق (سبزوار) زاده شد. خانوادهی وی دودمانی "نژاده" بودند. پدرش حسین، از خواجهگان دربار به شمار میآمد و با بزرگان روزگار خویش نشست و برخاست داشت. از آغاز زندگی بیهقی اطلاعات زیادی در دست نیست. همین اندازه روشن است که هنگام کودکی در نیشابور دانش آموخته و چون به نوجوانی رسیده است در "دیوان رسالت" سلطان محمود غزنوی که ادیب و دبیر بزرگی چون بو نصر مشکان ریاست آن را بر عهده داشت، به شاگردی پرداخته است. بیهقی شخصی مورد اعتماد بود و خطی خوش داشت. از این رو اجازه داشت بسیاری از نامهها و اخبار و احوال حکومتها و شاهان را رؤیت کند. و به گفته خودش «و این اخبار بدین اشباع که میخوانم از آن است که در آن روزگار معتمد بودم و به چنین احوال کسی از دبیران واقف نبودی مگر استادم، بونصر».(تاریخ بیهقی/886)
بیهقی فرزانهای قدر شناس است. وی بارها از استادش، بونصر مشکان، به بزرگی و نیکی یاد کرده و او را از جمله نوادر روزگار دانسته است. او پس از درگذشت مشکان از روشرایی، کاردانی و رنج سی ساله استاد خود درکار دیوانی یاد میکند و قلم را به یاد وی میگریاند که: «و باقی تاریخ چون گذشت که نیز نام بونصر نبشته نیاید دراین تالیف، قلم را لختی بگریانم ... پس به سر تاریخ باز شوم».(تاریخ بیهقی /929)
پس از بونصر مشکان سلطان مسعود، "بوسهل زوزنی" را به ریاست دیوان رسائل گماشت. بوسهل «مردی امامزاده، محتشم، فاضل و ادیب بود اما شرارت و زعارتی در طبع وی مؤکد شده» از این رو بیهقی نمیتوانست با وی کار کند، وی نامهای به امیر مسعود نوشت و از دبیری استعفا خواست. سلطان مسعود مانع آسیب رساندن بوسهل به بیهقی شد. بیهقی در زمان هفتمین شاه غزنوی، "عزالدوله عبدالرشید" صاحب دیوان رسالت شد اما بر اثر کید حاسدان و سخن بداندیشان از کار برکنار شد و به زندان افتاد. پس از آن در سال 444ه.ق «طغرل کافر نعمت» بر عبدالرشید شورید و او را به قتل رساند. بیهقی از زندان آزاد شد و نگارش تاریخی سترگ خود را درسال 448 ه.ق آغاز کرد و در فرصت باقی مانده عمرش آنرا به پایان رساند.
تاریخنگاری ابوالفضل بیهقی در آغاز "تاریخ ناصری" نامیده شد که به احتمال زیاد از لقب سبکتگین، ناصرالدین پدر محمود گرفته شده است. این مجموعه تاریخ آل ناصر، تاریخ آل سبکتگین، جامع التواریخ و جامع فی تاریخ هم خوانده شده است.
کسانی که با روش تحقیق و شیوه تاریخنگاری در جهان امروز آگاهی دارند، نیک میدانند که بیهقی در نوشتن تاریخ خود علمی و روشمند عمل کرده است و چنان نوشته است که به «تعصبی و تزیدی» نکشد. او سالیان سال بر پایه اسناد و مدارک معتبر به تالیف و نگارش پرداخته است و از آنجا که خود مردی دیوانسالار بوده و بسیاری از وقایع را با چشم خود دیده، از«ثقات» شنیده و یا از متون معتبر خوانده است: «در اخبار ملوک عجم خواندم ترجمه ابن مقفع که بزرگتر و فاضلتر پادشاهان ایشان عادت داشتند» (تاریخ بیهقی/ 159). یا «من حکایتی خواندم در اخبار خلفا که به روزگار معتصم بوده است...» (تاریخ بیهقی/ 220) یا «مرا که بوالفضلم کتاب بسیار فرونگرستهام، خاصه اخبار و از آنها التقاطها کرده...» (تاریخ بیهقی/241)و یا «مرا که بوالفضلم این روز نوبت بود، این همه دیدم و بر تقویم این سال تعلیق کردم...» (تاریخ بیهقی/ 271)بیهقی بارها از خداوند یاری میجوید که به او فرصت دهد تا تاریخش را به پایان برساند «توفیق اتمام آن از حضرت صمدیت خواهم...»(تاریخ بیهقی/149). وی معیار گردآوری اخبار را راستگویی و ثقه بودن گوینده و گواهی دادن "خرد" به درستی آن میداند و در این باره مینویسد:«و اخبار گذشته بر دو قسم گویند که آن را سه دیگر نشناسند یا از کسی بباید شنید و یا از کتابی بباید خواند و شرط آن است که گوینده باید که ثقه و راستگو باشد و نیز گواهی دهد که آن خبر درست است و نصرت دهد کلام خدا آن را... و کتاب همچنان است که هرچه خوانده آید از اخبار که خرد آن را رد نکند شنونده آن را باور دارد و خردمندان آن را بشنوند و فراستانند....» (تاریخ بیهقی/ 1099) «و در تاریخی که میکنم سخن نرانم که آن به تعصبی و تزیدی کشد و خوانندگان این تصنیف گویند شرم بادا این پیر را! بلکه آن گویم که تا خوانندگان اندرین موافقت کنند و طعنی نزنند». (تاریخ بیهقی/ 226)
بیهقی گاه از مردان امین، معتمد و خردمندی که او را در فراهم آوردن اخبار درست و اسناد تاریخی در ایام انزوا یاری کردهاند، به نیکی یاد میکند: «از عبدالملک مستوفی شنیدم همه در سنه خمسین و اربعمائه و این آزادمرد مردی دبیرست و مقبول القول...» (تاریخ بیهقی/249) وی در سنجش کردار نیک و بد و رفتار شایست و ناشایست کارگزاران دولت غزنوی تا پادشاه پروا ندارد. درباره خوارزمشاه ابوالعباس آورده است:« او مردی بود فاضل و شهم و کاری و در کارها مثبت و چنان که وی را اخلاق ستوده بود، ناستوده نیز بود و این از آن میگویم تا مقرر گردد که میل محابا نمیکنم ...». (تاریخ بیهقی/1100)
مولف از کسی چون استادش بونصر مشکان نیز با همه ارادتی که به او دارد و در ضمن بر شمردن منشهای نیکش به لجاجت او نیز اشاره میکند:«بونصر مردی محتشم بود و حدود را نگاه داشتی و با مردم بر سبیل تواضع نمودن و خدمت کرد سخت نیکو رفتی...و با آن که حدود نگاه داشتی، لجوجی بود از اندازه گذشته...»(تاریخ بیهقی/ 618). یکی از عوامل و انگیزههایی که باعث تالیف تاریخ بیهقی شده، حجم انبوه اسناد و مدارکی بود که عدهای از تنگنظران کوتاهبین از یادداشتهای او به عمد نابود کردند: «اگر کاغذها و نسختهای من به قصد، ناچیز نکرده بودندی، این تاریخ از لون دیگر آمدی....» (تاریخ بیهقی/439) «بسیار بار دریغا که آن روضههای رضوانی بر جای نیست...» (تاریخ بیهقی/ 445). طبیعتا اگر مؤلف میدانست که بعدها بخشهایی از اثر از بین میرود. «بسیار دریغا» ی حزینتری میگفت.
تاریخ بیهقی را میتوان آیینه روزگار غزنویان و بخشهای شرقی ایران در روزگار آنان دانست. این تاریخ یک اثر عمومی است. بیهقی مانند دیگر آثار تاریخنگاری شده توسط مسلمانان، مطالبش را از آفرینش انسان و تاریخ ایران و عرب، آغاز کرده و ادامه داده است. نسخه کامل این تاریخ در اصل سی مجلد بوده که امروز فقط شش جلد آن بر جای مانده است. مطالب باقی مانده بیشتر در بردارنده حوادث روزگار غزنویان به ویژه دوره سلطان مسعود است و درست به همین علت است که تاریخ بیهقی را "تاریخ مسعودی" هم مینامند. این مجموعه غنی در برگیرنده رخدادهای پادشاهی مسعود، فرزند سلطان محمود، است که پس از پدر، بر اورنگ پادشاهی غزنین نشست. این اثر برخی فصلها و دورههای تاریخی در نهایت دقت و فتانت توضیح میدهد، ازجمله: جنگ سلطان مسعود با ترکمانان و شکست وی در جنگ دندانقان، بر تخت نشستن طغرل، تعریف ولایت خوارزم و بیان تاریخ آن از انقراض آل مامون تا افتادن به دست سلطان محمود و حکمرانی آلتونتاش حاجب در آل سامان تا چیرگی سلجوقیان بر این خطه.
افزون بر آنچه آمد، این نویسنده و دبیر چیره دست اطلاعات سودمندی هم از سلسلههای صفاریان، طاهریان و سامانیان به خواننده ارایه میکند. همچنین نام گروهی از شاعران ایرانی و عرب و نزدیک به 450 بیت از سرودههای آنها در این اثر بیهقی آمده است.
تاریخ بیهقی از نظر علم جغرافیا نیز منبعی ارزشمند است، این کتاب نمودار جامع و کم نظیری از اوضاع و احوال غزنویان هم محسوب میشود. کمتر پدیدهای از زندگی مردم آن دوره میتوان یافت که از دید تیزبین مؤلف این کتاب پنهان مانده باشد، در اینجا به برخی از این موارد اشاره میشود: رسم انداختن ملطفه و نامه، رسم خلعت دادن و خلعت پوشیدن، قرآن خواندن در مراسم استقبال، خوازه زدن در مراسم پیشباز، توقیع پادشاهان، برنامه منجنیق بر کار کردن، بخشش به شاعران، مظالم کردن امیر، رسم سوگند و امضاء کردن سوگندنامه، مراسم جشن مهرگان، آیین جشن سده، مراسم عید فطر، نکوداشت عید نوروز.
از چهار جلد اول تاریخ بیهقی که مسلما دربارهی روزگار باستان و دوران پیش از غزنویان بوده تنها مطالبی اندک در "زبدةالتواریخ" هافظ ابرو بر جای مانده است. هرچه ازاین کتاب بر جای مانده به کوشش دکتر "خلیل خطیب رهبر" در سه مجلد به چاپ رسیده است. این اثر با بخشهای به جا مانده از مجلد پنجم آغاز میشود، در این مجلد: نامه حشم تگیناباد به امیر مسعود، فرمان امیر مسعود به علی رقیب، نامه حره ختلی به امیر مسعود، مذاکره صلح با اعیان ری، حرکت مسعود از ری، رسیدن رکابدار به امیر مسعود، داستان فضل با عبدالله طاهر، نامه مسعود به غازی و... ثبت و ضبط گشته است.
مجلد ششم با تاریخ "امیر شهابالدوله مسعود بن محمود" و خطبه مقایسه پیامبران و پادشاهان آغاز میشود و سرفصلهای زیر در آن به چشم میخورد: قوتهای سه گانه نفس، در شناختن نیک و بد، دنباله سخن جالینوس، عذر بیهقی در نوشتن تاریخ، احوال امیر مسعود در زمین داور، قصه بوسعید و بخشش به شعرا، وضع مسعود با پدر در سفر ری، روابط مسعود با منوچهر قابوس، حکایت افشین، داستان مامون و امام رضا(ع)، وضع دیوان رسالت دربلخ، سخن امیر با عبدالله و حاتمی...
مجلد هفتم تاریخ بیهقی نیز مانند دیگر مجلدهای آن در بردارنده تاریخ، پندها و داستانهای زیبا و شیوایی است که در ذیل عناوین زیر نگاشته شدهاند: خروج امیر مسعود، فرو گرفتن امیر یوسف، ورود امیر به غزنین و استقبال مردم، مطالبه صلات بیعتی، ذکر سیل، خلعت پوشی احمد ینالتگین، قصیده ابو حنیفه، درگذشت خلیفةالقاد بالله، ترتیب هدیه برای خلیفه، مذاکره امیر با خواجه در باب خوارزمشاه، نامه مسعود به التون تاش، داستان زندانی شدن بزرجمهر، فتح بخارا، اقدام احمد عبدالصمد برای صلح، تعیین هارون به خوارزمشاهی، بیماری خواجه احمد حسن، رای زدن امیر در باب انتخاب وزیر.
مجلد هشتم در بردارنده بخشهای دیگری از تاریخ غزنویان و درگیری این طایفه با سلجوقیان است. این فصل مطالب متنوعی را دربر دارد: انتخاب بوسهل حمدوی به کدخدایی ری، سخن بوسهل حمدوی در باب ری، تصمیم مسعود به گرفتن ترکمانان، کارهای سورس صاحب دیوان خراسان، دنباله حکایت فضل برمکی و یحیی علوی، تفصیل هدیه علی عیسی به هارون، سخن یحی برمکی به هارون درباب خراسان، جنگ طوسیان با نیشابوریان، ورود امیر مسعود به سرخس، ورود امیر مسعود به آمل، حکایت امیر لیث در مرگ فرزند، نامه ترکمانان در باب صلح، آوردن رسولان سلجوقیان به لشکرگاه ، مصالحه با پسر تاکو.
در مجلد نهم تاریخ بیهقی شرح بخشهای دیگری از تاریخ به ویژه نبرد سرنوشتساز دندانقان آمده است و در آن سرفصلهای زیر دیده میشود: وصف تخت نو و بار دادن امیر، حرکت سپاهش به جانب سرخس، ورود ابراهیم ینال و طغرل به نیشابور، سخنان قاضی صاعد به طغرل، رفتن امیر مسعود به ترمذ و بازگشت به بلخ، جنگ امیر با سلجوقیان در طلخاب، مشاوره امیر با بونصر مشکان، صلح موقت با ترکمانان، ورود امیر مسعود به هرات، نامه به بوسهل حمدوی وبا تالیجار، مرگ بونصرمشکان، حال بوالفضل پس از بونصر، حرکت مسعود از هرات به قصد ترکمانان، بر تخت نشستن طغرل، حمله سلجوقیان به بلخ.
در مجلد دهم تاریخ بیهقی مطالب گوناگونی درج شده است، از جمله: تعریف ولایت خوارزم، حکایت خوارزمشاه ابوالعباس، مخالفت بزرگان لشکر با خطبه کردن به نام محمود، ذکر فساد الماحاد و تسلط اشرار، منازعه عبدالجبار و هارون، حمله شاه ملک به ترکمانان، بر تخت نشستن خوارزمشاه شاه ملک.
آنچه بیان شد سرفصلهایی از مهمترین موضوعات و مطالب تاریخ وزین بیهقی بود. این اثر سترگ در حوزه تاریخنگاری، داستاننویسی، اندیشه، ادبیات و شیوه نگارش فارسی، نگاه خردمندانه به هستی و اتفاقات آن، کتابی شایسته و قابل توجه است. این کتاب آیینه نگاه یک انسان فرزانه و تیزبین ایرانی به روزگار و رخدادهای آن است که هم مایهی پند و اندرز و عبرت است و هم مایه مباهات و افتخار. تاریخ بیهقی، شاهنامه نثر فارسی است و بیانگر شایستگی زبان فارسی در حوزه نگارش و پژوهش. شیوه تاریخنگاری بیهقی میتواند سر فصل تاریخنگاری علمی ایرانیان باشد و پژرهشگران ما بر پایه آن بنگارند و آن را سر لوحه کار خود قرار دهند.
عصر ساسانی را نیز می توان از درخشانترین دوران تاریخ ایران دانست. در هنگام فرمانروایی ساسانیان، زن ایرانی از ارج و پایداشت والایی برخوردار بود. تحصیل و کار برای زنان آزاد بوده است. «گردیه» خواهر «بهرام چوبین» به سپهسالاری و نیز فرمانروایی قلمرو ری رسید. دو بانو: آزرمدخت و پوراندخت بر تخت شاهنشاهی ایران زمین نشستند. در داستان ها، بارها میبینیم که شاه ساسانی به گونه ای ناشناس در خانه شبان یا کشاورز مهمان بوده و از میان همین مردم، دختری به زنی گرفته وبعدها فرزندی که از همان دخترشبان یا کشاورز به دنیا آمده بود، به پادشاهی ایران برگزیده می شد. قباد با دختر یکی از دهقانان اهواز زناشویی می کند و کسرا (انوشیروان) زاده میشود.
سعیدی سیرجانی» در کتاب «سیمای دو زن» هنگام سنجش میان دو زن ایرانی و عرب (شیرین ـ لیلی) مینویسد: در دیار «شیرین» منعی بر مصاحبت و معاشرت مرد و زن نیست. پسران و دختران با هم می نشینند، با هم به گردش و شکار می روند و با هم در جشن ها ومهمانی ها شرکت می کنند. و عجبا که در عین آزادی معاشرت، شخصیت دختران، پاسدار عفاف ایشان است که به جای ترس از پدر و بیم بدگویان، محتسبی در درون خود دارند و حرمتی برای خویشتن قایلند. دخترها، مادران و پیران خانواده را مشاوران نیک اندیش خویشتن می دانند، و هشداری دوستانه چنان در دل و جانشان اثر می کند که وسوسه های شهزاده جوان عشرت طلبی چون پرویز نمی تواند در حصار پولادین عصمتشان رخنه کند.
در سرتاسر داستان خسرو و شیرین بیتی و اشارتی به چشم نمی خورد که آدمی زاده خیرخواه مصلحت اندیشی از عمل نامعقول شیرین انتقادی کرده باشد. در دیار شیرین مردم چنان گرم کار خویشتن اند و مشاغل روزانه، که نه از ورود نامنتظر ولیعهد شاه ایران به سرزمین خود با خبر می شوند و نه پروای سرگذشت عشق شیرین و پرویز دارند. حتی یک نفر هم در این مملکت بی در و دروازه متعرض این نکته نمی شود که در بزم شبانه مهین بانو چه می گذرد و جوانانی چون پرویز و همراهانش چرا با دختران
ولایتشان مسابقه اسب تازی و چوگان بازی می گذارند. گویی احدی را عقده ای
از میل های سرکوفته بر دل ننشسته است. دختری سرشناس یکه و تنها بر پشت اسب
می نشیند و بی هیچ ملازم و پاسداری از ناف ارمنستان تا قلب تیسفون می تازد و
وقتی که محروم از دیدار یار نادیده به دیار خود برمی گردد، یک نفر مرد
غیرتی در سرتاسر مملکتش پیدا نمی شود تا بپرسد چرا رفتی و کجا رفتی؟ دنیای
شیرین دنیای گشاده ی بی پروایی ها است، دنیایی است که جزییاتش با یکدیگر
هماهنگی دارد.
شیرین دست پرورده زنی است که سترگی از مردان بیشتر دارد، دختری ورزشکار، نشاط طلب و طبیعت دوستی است که بر اسب گردش زمانه و اندیشه و رفتار برمی نشیند و با جماعتی از دختران هم سن و سال خویش که از برقع نیست ایشان را روی بندی، هر یک با فنون سوارکاری و جنگ
آوری و دفاع از خویش چنان آشنایی دارند که در معرکه مبارزه کنند. دختری که
در چنین محیطی بالیده است در مورد طبیعی حق مشروع خویش یعنی انتخاب شوهر
نه گرفتار حیای مزاحم است و نه در بند ریای محبت کش. آخر در محیط او هیچ
دختری را به جرم زیبایش به قداره نکشیده اند و به جرم نگاه محبتی به زندان
سرای حرم نسپرده اند و داغ بدنامی و رسوایی بر جبین بختش ننهاده اند، تا او
بترسد و عبرت گیرد و در نخستین برخوردش با تصویر پرویز ابرو در هم کشد و روی بگرداند و دزدانه ای از گوشه چشم قناعت ورزد.
او به حکم تربیتش و محیش با نخستین جرقه عشق احساس درونی خود را بر زبان می آورد. شیرین خود یک پا مرد است، دور از تحکمات متعصبانه و آسوده از بد زبانی ها و شایعه سازی های مردم محیط و بلفضولان قبیله اش. دخترک با اسب و چوگان سر وکار دارد نه دوک و چرخه، مرد محبوبش را شخصن انتخاب می کند و روزها و شب ها در میدان چوگان و بزم طرب با می نشیند و می گوید و می خندد، بی آنکه حریم حرمتش در هم شکند و به گستاخی های مستانه طرف مجال تجاوزی دهد. در داستان خسرو و شیرین هم واسطه و دلالهای هست اما نه میان همسر آینده و پدر دختر، و نه برای جوش دادن قضیه! در همچو حال و هوایی است که شیرین با همه فوت و فن های دل ربایی آشنا و در همه مقولات لوندی استاد، یک تنه جامه سفر می پوشد و بر اسب می نشیند و به شکار شوهر می رود بی آنکه از رهزنان بیابان و ولگردان شهرهای سر راهش بیمی داشته باشد.
ملاحظه می فرمایید چه هم دست و هماهنگ شیخ گنجوی صحنه های داستان را آفریده و پرورانده است. در محیطی بدین آسودگی و استغناست که جوان پر شر و شوری چون پرویز در جنگل انبوه مسیرش، بر سطح آبگیری لبریز از طراوت هوس انگیز بهاری چشم می گشاید و دختر زیبای برهنه ای را مشغول آبتنی می بیند، و عکس العملی هماهنگ با دیگر اجزا و صحنه های داستان نشان می دهد. اگر همچو صحنه در کویر دیار لیلی اتفاق می افتاد تصور می فرمایید رهگذر به گنج رسیده وگرچه نوفل شمشیرزن باشد بدین سادگی و بزرگواری از این خلوت بی مدعی و سفره بی انتظار دست بر می داشت؟! اما در حال و هوای داستان خسرو و شیرین مجال این خشونتها نیست. در این گوشه جهان شاهزاده ای هوس پرست و شهوت زده ای چون پرویز هم چاره ای ندارد جز به صبری آورد فرهنگ در هوش، دیده بستن و دندان بر جگر گذاشتن و به آیین جوانمردی بر فرق هوای نفس پای مردانگی کوفتن و از تماشای اندام لخت زن به سیر طبیعت پرداختن. اینجا است که خواننده بی اختیار مجذوب ظرافت هنر نمایی نظامی می شود و تسلطش در رعایت فنون داستان سرایی در همچو فضای داستانی زن نه تنها احساس حقارت و بی چارگی نمی کند که خودش را یک سر و گردن از مردان بالاتر می بیند و شاه مغرور و محتشمی چون پرویز را از لب آب تشنه برمی گرداند.
کریستیان بارتلمه» در رساله «زن در حقوق ساسانی» اشاره میکند که: تربیت علمی در میان زنان شاهنشاهی ساسانی شیوع داشته است. کتاب حقوقی «مادیکان هزار دادستان» گزارشی را از نوشته یک قاضی محقق نقل می کند که وی را روزی، ۵ زن در سر راهش به دادگاه نگه می دارند. یکی از زنان سوالاتی راجع به مسایل حقوقی مربوط به ضمانت و اهلیت می کند.
قاضی مذکور یادآور می شود که نخست پرس و گو به خوبی برگزار شد لیکن در پاسخ آخرین سوال در جای خود ایستاده و هیچ گونه جوابی برای آن نمی دانستم. در این هنگام یکی از زنان، قدم پیش نهاده می گوید: «استاد بیهوده به مغز خود فشار نیاورید و به آسانی بگویید: نمی دانم! و ضمنا می توانید پاسخ این سوال را در فلان کتاب بیابید»! در اینجا ملاحظه می کنیم که حتی مطالعه و تحصیل علم حقوق در میان زنان عصر ساسانی بیگانه و نامأنوس نبوده است. و تصور نمیرود که این علاقه به مطالعه، در مورد رشته های عمومی تر و غیر اختصاصی تر کمتر موجود بوده است. دختر می توانست به پدر و یا قیم خود اظهار دارد که از قبول ازدواج پیشنهادی او خودداری خواهد کرد، و پدر نیز ناگزیر از قبول سخن وی می گردید. بدین ترتیب، پدر مجاز نبوده است که دختر خود را به ازدواج مجبور کند و یا حتی هنگام اجتناب دختر خود از ازدواج، نمی توانسته است او را از ارث محروم سازد و یا به وسیله دیگری او را کیفر دهد. در مورد این گونه مسایل، مردم عصر ساسانی، کم تعصب و دارای سعهی صدر و افق نظر و بینشی بلند بوده اند.
زن می توانسته است در دادگاه به نفع خود اقامه دعوی کند. در موارد متعددی گزارش شده است که شوهری حق تصرف در قسمت معینی از اموال خانوادگی و یا بهای آن را صریحن به زن خود واگذار کرده است. در یک مورد جالب دیگر می خوانیم که مردی با دو زن قراردادی می بندد که یک شرکت سهامی تجارتی تشکیل دهند و در این شرکت هر یک از سه طرف دارای حقوق برابر باشند به استثنای حق فسخ قرارداد که از برای مرد باقی می ماند. از آنچه که منابع و مآخذ ما با اطمینان خاطر در اختیار ما می گذارند، می توانید ملاحظه کنید که زن در شاهنشاهی ساسانی، به راستی راه تعالی و استقلال حقوقی خود را می پیموده و نیز بخش بزرگی از این راه را در پشت سر داشته است. لیکن پیروزی عرب و سقوط شاهنشاهی ساسانی دوباره موجب شد که این موفقیت های زن، همه یکباره طریق زوال و تباهی در پیش گیرند.

در مشرق جلوخان پلکان ورودی، به فاصله ۲۲ متری از لبه صفه، کاخ کوچکی است که “دروازه همه ملل” نام دارد زیرا که نمایندگان همه اقوام تابع کشور ایران بدان وارد میشده و سپس به سوی کاخهای بار میرفتهاند این بنا مشتمل است بر تالاری با دیوارهای خشتی ستبر، سه درگاه عظیم و چهار ستون رفیع که سقف نگه میداشته اند.این ساختمان متعلق است به زمان خشایارشا و اگر هم داریوش بزرگ پی ریزی اش کرده بود، خشایارشا آن را برآورده و تمام کرده است.
لطفا برای مشاهده متن کامل به ادامه مطلب بروید.
در نبردهای گلادیاتوری، وقایع مهم و عالی عبارت بود از : نبرد افراد مسلّح، به صورت تن به تن یا دسته جمعی. در این گونه نبردها جنگجویان عبارت بودند از: اسیران جنگی، مجرمان محکوم، یا بردگان عصیانگر.
حق فاتحان نسبت به کشتار اسیران ایشان، به طورکلی در سرتاسر دنیای قدیم مورد قبول بود و رومیان خود را بزرگوار می پنداشتند که از طریق نبردهای گلادیاتوری به اسیران فرصتی می دادند که در میدان، زندگی خود را نجات دهند. افرادی را که محکوم به ارتکاب قتل شده بودند، از سراسر امپراطوری به رم می آوردند و به مدرسهٔ گلادیاتورها می فرستادند اندکی بعد به میدان مسابقات رزمی می کشاندند. این افراد اگر به طور استثنائی شجاعانه می جنگیدند، ممکن بود فوراً آزاد شوند. امّا اگر صرفاً پس از رزم زنده می ماندند، مجبور بودند که باز و باز در روزهای تعطیل بجنگند. اینان اگر سه سال دوام می آوردند، تبدیل به برده می شدند و پس از آن اگر به مدت دو سال اربابان خود را راضی می کردند، آزاد می شدند.
جنایاتی که ارتکاب آنها موجب محکومیت به گلادیاتوری می شد، عبارت بودند از: قتل، دزدی، حرق، کفر و عصیان. امّا در عین حال، فرمانداران کوشا که گوش به زنگ حوایج امپراطور بودند، ممکن بود اگر میدان مبارزهٔ گلادیاتوری انسان کم بیاورد، این قواعد را زیر پا بنهند. حتی ممکن بود که گاهی سناتوران و سلحشوران نیز، مانند گلادیاتورها محکوم به جنگیدن شوند و گاهی اوقات نیز، علاقه به مورد توجه و تمجید قرار گرفتن باعث می شد که افرادی از طبقهٔ سوارکاران، داوطلب شرکت در جنگهای گلادیاتوری شوند. در هر حال تحت نیروی کشش و جذبهٔ ماجراجویی و خطر، عدهٔ زیادی در مدارس گلادیاتوری ثبت نام می کردند.
ائریه - ائیرین - آریاورته - آورته - آریا ویج - ایرانویج - ایران ویژ - اریانه - اران - پرس
ایران - Persia - IRAN
به آن گروه از آریاییها که مهاجرت نکردند و در «ناف جهان» که بهزبان اوستایی «ائیرینهوئیجنگه»(airyana-vaējangh) خوانده میشد، ساکن بماندند و با نام ایرج مشهوراند و ایرج (eraj) که بهزبان پهلوی (erech) خوانده میشود، مخفف همان واژه ی اوستایی است که به پهلوی و پارسی دری (ویج) تلفظ میشود که همان مرکز جهان معنی میدهد.
واژه ی ایران که در پارسی میانه به شکل «اران»(erān) بوده، و برگرفته از شکلهای قدیمی «آریانا» یعنی سرزمین آریاییهاست.
واژه ی «آریا» در زبانهای اوستایی، پارسی باستان و سنسکریت به ترتیب به شکلهای «اَیریه»(airya)،«اَریه»(āriya)،«آریه»(arya) به کار رفته است. و نیز در زبان سنسکریت «اریه»(ariya) به معنی سَروَر و مهتر و «آریکه»(aryaka) به معنی مَردِ شایستهی بزرگداشت و حرمت است و آریایی بهزبان اوستایی «ائیرین»(airyana) و بهزبان پهلوی و پارسی دری «ایر» خوانده میشود و ایرج بهزبان آریایی «airya» است.
ایر در واژه بهمعنی «آزاده» و جمع آن «ایران» بهمعنی «آزادگان» است.
در شاهنامه درباره ی پسر سوم فریدون میخوانیم :
مر او را که بُد هوش و فرهنگ و رای مر او را چه خوانند ؟ ایران خدای
ایران در اینجا بهمعنی جمع «ایر» یعنی آزادگان و «ایران خدای» به معنی پادشاه آزادگان است.
ایرانیان و آریاییان هند که در روزگاران کهن زبانهای آنان به یکدیگر بسیار نزدیک بود، خود را به این نام خوانده اند.(سیمای ایران تألیف ایرج افشار، ص 67-68-69)
داریوش بزرگ در نوشتههای نقش رستم و شوش از خود، چنین یاد میکند :
«منم داریوش، شاه بزرگ، شاه شاهان، شاه سرزمینهای همه زبان، شاه این بوم بزرگ پهناور، پسر ویشتاسب هخامنشی، پارسی، پسر یک پارسی، آریایی، از چهر آریایی (آریایینژاد).»
(اومستد، ا.ت. تاریخ شاهنشاهی هخامنشی، ص 167)
اریه در نام «اریامنه»(ariyāramna) - اریامنه پدر اَرشام پدر ویشتاسب و ویشتاسب پدر داریوش است - و «ایریه» در واژهی اوستایی «اَیرینَه وئجه»(airyna.vaējangh) ایرانویج (ایرانویج در دید زرتشتیان هنوز هم به معنای بهترین و مقدسترین بخش ایران و جهان است) و «اَیریوخشوثه»(airyo.xshutha) - اَیریوخشوثه کوهی که آرش، تیر انداز نامی ایران در زمان منوچهر پیشدادی از بالای آن تیری به سوی مشرق انداخت - و «ایرهیاوه»(airyāva)، ایرج (یاری کنندهی آریا) بهکار رفته است.
در مورد کشورهای دیگر و اقوام آریائی که به اروپا مهاجرت کردند و نام ایران را نگاه داشتند، میتوان «ایرلند» را نام برد (ایرلند = سرزمین ایرها = سرزمین آریاییان) و هم در آنجا است که هنوز معابد میترایی یعنی یادگار دوران فریدون از زیر خاک بدر میآید. (دکتر فریدون جنیدی کتاب زندگی و مهاجرت آریاییان ص - 175 176)
این واژه را در زبان ایرلندی که همریشهی زبان ماست به شکل «aire» و «airech» و به همان معنی «آزاده» میبینیم.
بخش نخست نام کشور ایرلند که در خود زبان ایرلندی «eire» نامیده میشود نیز همین واژه است.
Eire; former name of the Republic of Ireland
اریه و ایریه رفته رفته به شکل «ایر»(ēr) درآمد. ایرانیان در نوشتههای پهلوی ساسانی، خود را به این نام و میهن خود را «ایران»(ērān) نامیدند. (ایرانیان در نوشتههای پهلوی اشکانی «اَریان»، در ارمنی «اِران»(eran) یا «ایرانشتر»(ērān shathr) و در فارسی «ایرانشهر» نامیده میشدند.)
ایران در زبان پهلوی دو معنی داشت : یکی آریاییان یا ایرانیان و دیگر سرزمین ایران.
شکلی دیگری از ایران «اریان» است که در کتاب تاریخ پیامبران و شاهان از «حمزه اصفهانی»، دانشمند سدهی 4 آمده است. او یکبار از مملکت «اریان» و هم «فرس» و به بیان دیگر «اریان» نام می برد و می گوید که ایشان پارسسیاناند.(اصفهانی، حمزه. تاریخ پیامبران و شاهان، ص2)
از این سخن پیداست که او اریان را در معنی جمع و به جای ایرانیان یا آریایی ها بکار برده است.
شکل «اریان شهر» نیز به جای «ایران شهر» در کتاب التنبیه و الاشراف، تألیف «ابوالحسن علی مسعودی»، مورخ سدهی 4 نیز دیده شده است.(مسعودی، ابولحسن علی.التنبیه و الاشراف، صص 38-39)
«شثر» (= شهر در فارسی) که در واژه ی پهلوی «ایران شثر» آمده است در آن زبان به معنای کنونی «سرزمین» است.
در زبان پهلوی ساسانی به جای شهر (در معنی امروزی) شثرستان (= شهرستان در فارسی) بکاربرده میشد و کیشور (= کشور در فارسی) به معنی یک بخش از هفت بخش زمین بود که به تازی «اقلیم» خوانده شده است. در زبان پهلوی از واژهی «ایرانشثر»، کشور ایرانیان، کشور آریاییان خواسته و دریافته میشد. (کیا، دکتر صادق. آریا مهر، ص 3-4)
ایران همچنین منسوب بهمحل آن، بهنژاد «ایر» یا جایگاه آریاییان گفته میشده و هماکنون نیز به همان نسبت خوانده میشود. بخشی از پیام کیخسرو به افراسیاب را ببینید :
به ایران زن و مرد لرزان به خاک خروشان ز تو پیش یزدان پاک
که در این بیت : ایران بهمعنی کشور آریاییان است، یا :
دریغ است، ایران که ویران شود کنام پلنگان و شیران شود
ابوسعید ابوالخیر در این چهارپاره (رباعی) ایران را به معنی جمع ایر آورده است :
سبزی بهشت و نوبهار از توبرند آنی که به خلد یادگار از تو برند
در چین وختن، نقشونگار از تو برند ایران همه فال روزگار از تو برند
این غزل بسیار زیبا باری دیگر مرا با اوضاع اجتماعی روزگار حافظ مشغول می کند. این بار با دو موضوع متفاوت : از سویی این زن است که ظاهرا اسباب نشاط مرد را فراهم می آورد، بی آن که حال و نشاط خود زن سبب اندیشیدن به دغدغه ای شود و یا اشاره ای رود به دل نگرانی های احتمالی او برای نچمیدن. و دیگر این که اگر زن شوق دیدار داشته باشد، چگونه باید شوق مشروع خود را بر زبان آورد که اسباب خشم جامعه و مرد را فراهم نیاورد ! واقعیت این است که در سراسر تاریخ ادب پرپیمانه ی ما جز یکی دو زن لب به سخن نگشوده اند و همه به گستاخی و به شکستن قواعد و قوانین و عرف و سنت متهم شده اند. در این میان تنها «جهان ملک خاتون» است که به اعتبار شاهزاده بودنش سفره ی دل گشاده است و او هم تا همین یکی دو دهه برای جامعه ی ادب پرور ما بیگانه مانده است !
اگر در فرانسه، در دهه ی پنجاه «فرانسواز ساگان»(و پیش از او ژرژ ساند و سیمون دوبوار) ادای مردها را درآورد و سر و صدایی راه انداخت، موضوع مربوط به ادب مکتوب می شد. در ادب شفاهی (زندگی شفاهی) رسم و آیینی از لونی دیگر داشت ... البته میدان گفت و گو بسیار گسترده است. فراموش نمی کنم که هنوز برای آمریکایی ها جالب است که رییس جمهوری زن بر سر کار بیاید !
دست کم از حافظ آزاده و مهربان انتظار می رود که برای یک بار هم که شده، سر فراگوش دلبرش برد و بپرسد : «ای عاشق دیرینه ی من خوابت هست ؟»، اما حاشا !
راستی را آیا زن برای حافظ تنها خندان لب مستی بوده است که گاه خوی کرده پیدایش می شده است و گاه سرو چمانی می شده است که ذوق چمیدن داشته است و جز این گونه حضورها دیگر هیچ ؟ و آیا زن موجودی بوده است که می بایستی تولید دلبری می کرده است و طنازی، تا او بی حاصل نیافتد ؟ یا این که زن هم می توانسته است، درست مانند او و بلکه عاطفی تر و بیشتر و انسانی تر از او «شیدا» شود و زیبایی به کمال را بیافریند ؟ و زن هم می توانسته است، فریاد بکشد و صاحب دلان را بخواند که دل از دستش می رود ؟ بی تردید هزاران شیدا در ترانه های مردان حلول کرده اند و خود آرامگاه ترانه های ناسروده ی خود شده اند. از این است هنگامی که سر از گورستانی درمی آورم، بی درنگ درپی ترانه های محبوس در خاک پیرامونم می افتم. در گورستان ها خاک بوی ترانه می دهد ...
من در تاریخ ادب مکتوب ایران به چنین جایگاهی از زن برنخورده ام. آیا همه ی شاعران مذکر ایرانی، مانند فرمانروایان، مردانی خودشیفته بوده اند (و هستند) و تنها ناظر گرفتاری های خود بوده اند ؟
من گمان نمی کنم که یافتن شخصیت زن ایرانی در شعر شاعران کار ساده ای باشد. جای پژوهشی در این زمینه بسیار خالی است. کدام صفت زن شاعران ما را این چنین کلافه و از خود بی خود می کرده است که حتی عشق به خدا و زن مرزهای مشترکی یافته اند و کار به جایی کشیده شده است که گاهی و شاید هم اغلب، تشخیص مرز عرفان از زندگی زمینی ساده کار چندان آسانی نیست ؟ این گرفتاری هنوز هم دامن حافظ را رها نکرده است.
خواجه در غزل امروز فقط دل خود را می تکاند و خود اوست که شریک تصویرهای زیبایی است که برای دغدغه های درون خود آفریده است. گویی اگر دلبر به چمن درآید و با گل ها درآمیزد، نشانی از دغدغه برجای نخواهد ماند و گویی این امکان وجود ندارد که دلبر به هنگام خرامیدن دردی در پای خود احساس کند و احیانا نیازی به طبیب داشته باشد. دردهای دیگر بمانند ! گله ی حافظ تنها این است که چشمش نوازش نمی شود. و خودبینی او در همین گله است که همیشه مرا باخود مشغول می کند. چون نشانی پررنگ از نقش زن در نگاه مرد دارد.
پاپیروس ابتدا از مزارع کنار جلگه ی نیل بریده شده، به کارخانه(و یا هر محل دیگر)آورده می شود. سپس آنها را به حالت های نخ شده به طول cm 20 می برند. سپس پوست سبز رنگ آنها را جدا می کنند.(امروزه از این نوع محصول برای سوخت استفاده می شود) قسمت داخلی پاپیروس نیز به اندازه های کوچکی بریده شده و در درون آب زیادی قرار داده می شود. مدت نگهداری آن در آب ۶ روز تمام است.این کار باعث می شود نهایتا ً به رنگ تقریبا ً تیره ای درآید. بعد از این کار رشته های سفید تیره رنگ شده به وسیله دستگاه پرسی و یا چوب بزرگی کوبیده می شوند و به طور مناسب بر روی پارچه ای قرار داده شده و به حالت ضربدری دو رشته گیسو بر هم قرار داده شده و باز کوبیده می شوند. سپس رشته ی دوم بر روی پارچه قرار داده شده و کوبیده می شود. و این کار تا زمانی انجام می گیردتا پاپیروس ها به حالت صفحه ی تخته ی شطرنج در می آید و سپس قسمت های به وسیله ی ژلاتین به هم چسبانده می شوند و پس از نه روز این رشته ها حالت پلاستیکی و نرم به خود گرفته و برگ پاپیروسی بسیار سفت و محکم می شود که روی بدنه ی کشتی ها و قایق ها چسبانده می شود. البته پاپیروسی که برای نوشتن استفاده می شود از رشته های کمتری تشکیل شده و نازک تر است.


علمای مصرشناس می گویند کسی که هرم بزرگ مصر موسوم به هرم «کوفو» را ساخت منظورش علاوه بر ساختن بنایی که نتوان آن را خراب کرد، این بود که تمام علوم زمان خود را در آن هرم بگنجاند و طبق تحقیقاتی که شده، در هرم کوفو چیزی نیست که کلید یکی از قوانین علمی نباشد، از طول و عرض و ارتفاع هرم گرفته تا طول راهروها و وسعت اطاق ها و وزن سنگ ها و غیره.
کاخ پرسپولیس هم که داریوش شروع به ساختمان آن کرد و قسمتی از کاخ در زمان حیاتش به پایان رسید و قسمت های دیگر را اخلافش ساختند مجموعه ای بود از صنایع و هنرهای تمام اقوام دنیای قدیم و اگر مقرر می شد که جمعی از صنعتگران و هنرمندان دنیای قدیم جمع شوند و تصمیم بگیرند که یک نمایشگاه بزرگ تشکیل بدهند که در آن علوم و صنایع تمام اقوام به نمایش گذاشته شود نمی توانستند مجموعه و نمایشگاهی غیر از پرسپولیس ترتیب بدهند.
هر صنعت که در دنیای قدیم وجود داشت در پرسپولیس به کار رفت مشروط بر این که صنعت را مطابق مفهوم قدیم تعریف کنیم نه مطابق مفهوم امروزی.
هر هنری که در دنیای قدیم موجود بود در کاخ پرسپولیس مورد استفاده قرار گرفت و کاخ پرسپولیس را نمایندگان صنعت و هنر تمام ملل جهان ساختند نه فقط صنعتگران و هنرمندان ایران. داریوش که مصر را دیده و اهرام آن را مشاهده کرده بود، می خواست کاخی بنا کند که مانند اهرام مصر جاوید باشد و هیچ چیز نتواند آن را از بین ببرد.
نقشه ساختمان کاخ پرسپولیس در سال دوم و به روایتی در سال سوم سلطنت داریوش طرح شد و معماران برجسته تمام دنیای قدیم برای طرح نقشه کاخ پرسپولیس در شهر پاسارگاد اجتماع کردند.
اسامی تمام آن معماران را نمی دانیم ولی نام بعضی از آنها که در کتب مورخین قدیم ثبت شده از این قرار است : آرتی مان (از پارس)، فیلی وادس (از یونان)، تالبون(از بابل)، ترادوس(از لیدی) و هپل(از مصر).
هر یک از معماران مزبور برای کاخ پرسپولیس نقشه ای ترسیم کرد و به نظر داریوش رسانید و در قدیم مثل امروز، قبل از اینکه عمارتی بسازند نقشه آن را ترسیم می کردند و ماکت عمارت را می ساختند و حتی در کشور مصر ترسیم نقشه معماری متداول بوده است.
داریوش تمام نقشه ها را می دید و توصیه می نمود که طرح ها در هم ریخته شود به طوری که سبک معماری یونان و لیدی و مصر و بابل و ایران و کشورهای دیگر مخلوط گردد.
آیا کسی که نظارت می کرد تا طرح ها در هم ریخته شود «آرتی مان» معمار ایرانی بود یا اینکه خود داریوش سرپرستی ادغام نقشه ها را بر عهده می گرفت.
جواب این سوال را نمی توانیم بدهیم، ولی می دانیم که داریوش می خواست که هر یک از ملل امپراطوری ایران و هر یک از ملت هایی که در خارج از مپراطوری ایران هستند نمونه ی صنعت و هنر خود را در کاخ پرسپولیس ببینند و به اصطلاح امروز داریوش با ساختن کاخ پرسپولیس یک سازمان ملل صنعتی و هنری به وجود آورد، اما آن طرح بزرگ را که فشرده طرح های معماران تمام ملل صنعتی و هنری دنیای قدیم بود در قالب ایرانی ریخت و فرم و رنگ ایرانی به آن داد.
بعد از اینکه نقشه ی قطعی ترسیم شد، داریوش گفت ماکت آن عمارت را بسازند تا این که وی بتواند منظره کاخ پرسپولیس را به خوبی در خاطر مجسم نماید و نمونه آن کاخ ساخته شد.

از روزی که داریوش از معماران ملل جهان دعوت کرد که در پاسارگاد جمع شوند تا روزی که نمونه کوچک کاخ پرسپولیس به اتمام رسید سه سال طول کشید. با توجه به مدتی که امروزه برای تهیه نقشه ی کارهای بزرگ به مصرف می رسد، در صورتی که وسایل ارتباطات و نقلیه سریع است، مدت سه سال زیاد نیست.
پس از اینکه داریوش نمونه کوچک عمارت پرسپولیس را دید و تصویب کرد، دستور داد که شهری در منطقه ای که باید آن کاخ بنا گردد بسازند تا اینکه بتوان کارگران و خانواده های آنان را در آن شهر جا داد و این همان شهری است که بعد شهر پرسپولیس شد.
لذا شهر پرسپولیس که نباید آن را با کاخ اشتباه کرد، در آغاز شهر کارگران بوده، منتها آن شهر را طوری ساختند که بعد از خاتمه بنای عمارت پرسپولیس و رفتن کارگران یا ادامه سکونت آنها، دیگران هم بتوانند در آن شهر سکونت نمایند.
می دانیم که کاخ پرسپولیس در یک منطقه کوهستانی به وسعت سیزده هکتار(به مقیاس امروز) و به ارتفاع بیست متر(نسبت به جلگه) ساخته شد و جلگه ای وسیع را که مقابل آن است امروزه «مرودشت» می خوانند و شهر پرسپولیس که در آغاز برای سکونت کارگران بنا گردید در جلگه مرودشت ساخته شد.
گفته می شود که برزویه وقتی معلم هرمز پسر انوشیروان بود توجه وی را به خود جلب کرد و بعد به سمت وزیر اول دربار و پزشک مخصوص شاه منصوب گردید. اما او نیز همچون امیر کبیر و یا قائم مقام فراهانی پس از انجام بسیاری خدمات شایسته به شاه و کشور، سرانجام به علت عقاید و افکار مسیحی که داشت به فرمان انوشیروان کشته شد.
دکتر سیریل الگود درباره برزویه طبیب می نویسد: « دوران سلطنت انوشیروان از نظر ترجمه هایی که در آن انجام شده قابل توجه است. در زمان او آثار نویسندگان مهم یونان و هند به فارسی ترجمه شد که در میان آنها کتب افلاطون، ارسطو و افسانه های بیدپای هندی به نام کلیله و دمنه قابل ذکر است. برای تهیه این اثر اخیر برزویه طبیب که به فارسی بزرگمهر نامیده می شود به طور نهانی به هندوستان اعزام شد تا به هر قیمتی شده آن را به دست آورد.برزویه طبییب تنها طبیب دوره ی ساسانی است که اطلاعات کامل درباره ی وی موجود است. از حسن تصادف زندگینامه او نیز بر جای مانده است، زیرا ابن مقفع در ترجمه خود از افسانه های بیدپای، این شرح را به عنوان مقدمه آورده است».
زندگینامه برزویه طبیب در کلیله و دمنه:
«چنین گوید برزویه طبیب، مقدم اطبای پارس، که پدر من از لشکریان بود و مادر من از خانه علمای دین زردشت بود. و اول نعمتی که ایزد تعالی و تقدس، بر من تازه گردانید، دوستی پدر و مادر بود و شفقت ایشان بر حال من، چنان که از برادران و خواهران مستثنی شدم و به مزید تربیت و ترشیح[1] مخصوص گشت. و چون سال عمر به هفت رسید، مرا بر خواندن علم و طب تحریص[2] نمودند. و چندانکه اندک وقوفی افتاد و فضیلت آن بشناختم، به رغبت صادق و حرص غالب در تعلم آن کوشیدم، تا بدان صنعت شهرتی یافتم و در معرض معالجت بیماران آمدم. آنگاه نفس خویش را میان چهار کار که تکاپوی اهل دنیا از آن نتواند گذشت، مخیر گردانیدم : وفور مال و لذات حال، و ذکر سایر و ثواب باقی. و پوشیده نماند که علم طب نزدیک همه ی خردمندان و در تمامی دین ها ستوده است. و در کتب آورده اند که فاضل تر اطبا آن است که بر معالجت از جهت ذخیرت آخرت مواظبت نماید، که به ملازمت این سیرت نصیب دنیا هر چه کامل تر بیاید و رستگاری عقبی مدخر گردد، چنان که غرض کشاورز در پراکندن تخم، دانه باشد که قوت او باشد، اما کاه که علف ستوران است به تبع آن هم حاصل آید. از جمله بر این کار اقبال تمام کردم و هر کجا بیماری نشان یافتم که در وی امید صحت بود، معالجت او بر وجه حسبت بر دست گرفتم، (برای رضای خدا و بدون طمع و اجر) و چون یک چند بگذشت و طایفه ای را از امثال خود در مال و جاه بر خویشتن سابق دیدم، نفس بدان مایل گشت، و تمنی مراتب این جهانی بر خاطر گذشتن گرفت، و نزدیک آمد که پای از جای بشود. با خود گفتم: «ای نفس! میان منافع و مضار خویش فرق نمی کنی، و خردمند چگونه آرزوی چیزی در دل جای دهد که رنج و تبعت آن بسیار باشد و انتفاع و استمتاع اندک؟ و اگر در عاقبت کار و هجرت سوی گور فکر شافی واجب داری، حرص و شَرَه این عالم فانی به سرآید. و قوی تر سببی ترک دنیا را مشارکت این مشتی دون عاجز است که بدان مغرور گشته اند. از این اندیشه ناصواب درگذر و همت بر اکتساب ثواب مقصور گردان، که راه مخوف است و رفیقان ناموافق و رحلت«نزدیک و هنگام حرکت»(به سوی مرگ) نامعلوم... به صواب آن لایق تر که بر معالجت مواظبت نمایی و بدان التفات نکنی که مردمان قدر طبیب ندانند، لکن در آن نگر که اگر توفیق باشد و یک شخص را از چنگال مشقت خلاصی طلبیده آید، آمرزش بر اطلاق مستحکم شود؛ آنجا که جهانی از تمتع آب و نان و معاشرت جفت و فرزند محروم مانده باشند، و به علت های مزمن و دردهای مهلک مبتلا گشته، اگر در معالجت ایشان برای حِسبَت سعی پیوسته آید و صحت و خفت ایشان تحری افتد، اندازه ی خیرات و مثوبات آن کی توان شناخت؟» چون بر این سیاقت در مخاصمت نفس مبالغت نمودم، به راه راست باز آمد و به رغبت صادق و حسبت بی ریا به علاج بیماران پرداختم و روزگار در آن مُستغرق گردانیدم تا به میان آن، درهای روزی بر من گشاده گشت».
دکتر گریشمن، باستان شناس فرانسوی درباره ورود آریانها در هزار سال قبل از میلاد می گوید: این سواران ایرانی با زن، بچه و گله وارد شدند و مزیت تقسیم ناحیه را بمالک کوچک متعدد بدست آوردند و بیشتر آنان همره گروه سواران خود وارد خدمت امرای محلی گردیدند.
آریانها یکی از شعب مردمان هند و اروپایی بودند که شعبه اولی آنها بحساب می آمدند. برخی از باستان شناسان معتقد هستند که ساکنین اولیه آریانها یا آریاییها در قسمت شرقی و جنوب شرقی دریای خزر بوده و برخی دیگر آنها را به مردمان قفقازیه که به قسمت های جنوبی خزر آمده اند نسبت می دهند.
اینان مردانی بودند که از راه شمشیر و بعنوان سرباز مزدور زندگی می کردند ایشان سربازانی را تشکیل می دادند که می بایست یک روز جانشین امرائی بشوند که خود در خدمت ایشان بودند.
تاریخ مهاجرت آنها نیز بدرستی روشن نیست ولی بین دو هزار سال تا پانصد سال قبل از میلاد این قوم به سرزمین ایران آمده و افراد بومی و محلی را به جنوب برده اند.
بنابراین آریانها مردمانی قوی، سلحشور و صحرا گرد بوده و کار عمده شان پرورش حیوانات اهلی و شکار و سواری و تیراندازی بوده است.
ورزش و تقویت قوای بدنی و مهارت در جنگ و سواری و تیراندازی و راهپیمائی از اصول متداول این مردم بوده است قومی که دائما در حال کوچیدن و منازعه با بومی های محلی بوده و به قهر و غلبه زمینها و کشتزارها را تصاحب می کرده قطعا باید چالاک و سلحشور و بردبار و قوی اندام باشند.
این مردم بتدریج شهر نشین شده و ده و شهر و قصبه بوجود آورده اند از وقتیکه آریانها شهر نشین شدند همیشه مورد هجوم شعبه دیگر آریائیها – سکاها واقع شدند.
قبل از تشکیل دولت ماد، آریانها بشکل ملوک الطوایفی می زیسته و رئیس هر خانواده با قدرت کامل خانواده را اداره می کرد، و در مواقع جنگ یکی از رؤسای این خانواده فرماندهی لشکر را بعهده می گرفتند که بعدا مقام سلطنت از همین اختیارات بوجود آمد. در آن زمان هیچیک از امراء و سلاطین قدرت رئیس خانواده را تهدید نمی کردند.
از قرن نهم قبل از میلاد سه تیره بزرگ آریائی در سرزمین ایران به حکومت رسیدند، در مشرق باختری ها، در مغرب مادها و در جنوب پارسها.
آنچه از اخلاق و آداب این زمان روشن است حالت آماده گی قوم آریائی برای حرکت و جنگ و دفاع بوده و در این عصر کشت غلات کاملا مرسوم شده و در دهات و قصبات مزارع رونق بیشتری یافتند.
تربیت حیوانات اهلی را عملی ساخته و اسب و سگ از نظر فوایدی که در جنگ و سفر و حضر و نگهبانی رمه و گله داشتند بیشتر اهمیت دادند.
اهمیت ورزش
زورمندی جوانان از راه مسابقات کشتی و اسب سواری و تیراندازی و پرتاب سنگ وانداختن و دویدن و ارابه رانی با تمرینات و تشویقات رؤسای خانواده بوجود آمده است.
آریانها قبل از ظهور زردشت مثل سایر اقوام جهان عوامل طبیعت را پرستش می کردند ولی احترام به پهلوانان نیز تا سر حد پرستش در افسانه ها ذکر شده است.
مورخین تاریخ قدیم ایران را که در شاهنامه فردوسی به پیشدادیان و کیان وغیره تقسیم شده است با سلسله های قبل از ماد و پارس و هخامنشیان تطبیق می کنند.
پیداست که حماسه های ملی و افسانه های باستانی و داستانهای جنگ ایران و توران و پهلوانان نامی ایران رستم و سایر پهلوانها و داستانهای جنگ و رزم آنان و ستیزه با دیوان و غلبه بر عوامل طبیعت و کشتی های مختلف رستم با پهلوانان دیگر، این حقیقت را مسلم می دارد که ایرانی ها از همان وقت به ورزشهای مورد علاقه و احتیاج خود تا چه اندازه دلبستگی داشته و مهر وزریده اند.
مهمترین رشته های ورزشی آن عصر کشتی و زور آوری، اسب سواری، کوه نوردی، تیراندازی با کمان، سنگ اندازی با دست و فلاخن، پرتاب سنگ، دویدن و پریدن از موانع و پرتاب نیزه و زوبین بوده است.
دوران دولت ماد
در این عهد پرورش اسب و استفاده از آن مورد توجه کامل بوده چنانچه وقتی امرای محلی ماد با هدایا به دربار پادشه آشور رفتند بهترین تحفه آنان اسبهای مادی و لاجورد بوده است.
هووخشتر پادشاه ماد قشونی ترتیب داد که پیاده نظام آن مسلح به تیر و کمان و شمشیر بود، سواره نظام تیراندازان ماهری بودند که از کودکی به اسب سواری، تیراندازی و قیقاج زدن عادت کرده بودند.
مادها به تربیت جوانان و تمرینات ورزشی و فنون رزمی اهمیت می دادند.
اسبهای عالی، سوارکاران ممتاز، تیراندازان ماهر، ارابه رانان بی باک و شکارچیان ورزیده و کشتی گیران دلیر همگی بر پایه اهمیت تربیت بدنی جوانان و تقویت قوای جسمی آنان بوده است.
از قول کزیاس مورخ یونانی نقل شده که سکاها (قوم آریائی) زنانشان مانند مردان دلاور و جنگنده بودند چنانچه ملکه سکاها بنام زارین وقتی مُرد مقبره ای برای او ساختند و بر بالای آن مجسمه بزرگی از طلا نصب کرده، آنرا تعظیم و تکریم می کردند چنانکه پهلوانی را کنند.
![]()
در این نگاره تصویرهایی از درفش های سرزمین ایران در طول تاریخ، از گاه کهن و با درخشش درفش کاویانی نخستین درفش ایرانیان تا درفش جمهوری اسلامی که درفش کنونی میهن است جای گرفته است. این تصویرها از روی داده های تاریخی به شکلی که در این جستار خواهید دید به تصویر کشیده شده اند.
درفش کاویانی : نخستین درفش ایران که بدست کاوه آهنگر و در جریان خیزش او بر علیه زهاک تازی ساخته شد .
![]()
درفش هخامنشیان : در هنگام هخامنشیان ایران داری چندین درفش که البته دارای چهره ای نزدیک به هم می باشند بوده است .
![]()
![]()
![]()
درفش اشکانیان : به شوند نابودی یادگارهای اشکانیان آگاهی درستی از چهره درفش آنان در دست نیست اما با توجه به گواهی اندک تاریخ درفش آنان به گونه زیر بوده است .
![]()
درفش ساسانیان : همانگونه که میدانید درفش رسمی ایران در زمان ساسانیان همان درفش کاویانی یعنی نخستین درفش ایران بود که با توجه به مهر ساسانیان به ایران کهن آن را برگزیدند، به گواهی تاریخ این درفش در هنگام تازش عرب ها به ایران و در جریان جنگ قادسیه و پس از کشته شدن رستم فرخزادسپهسالار ایران بدست عرب ها پاره پاره و بخش های گوناگون آن میان آنان تقسیم میشود.
![]()
مجموعه فعّالیّتهای ادبی ایرانیان باستان که به دو صورت شفاهی و مکتوب و به تمامی زبانهای ایرانی است. بخشی از آنها دولتی است، مانند سنگْنوشتههای شاهان و نوشتههای روی سکّهها و بخشی دیگر، مبتنی بر داستانهای ملّی، افسانهها و بعضی از آداب و رسوم اجتماعی است و پیکرة اصلی ادبیّات شفاهی غیردینی پیش از اسلام را تشکیل میدهد. امّا بیشتر آثاری که از این دوران به صورت مکتوب بر جای مانده با دستگاههای دینیِ زردشتی، بودایی، مانوی و مسیحی مرتبط است و بدنة اصلی ادبیّات دینی ایران پیش از اسلام را میسازد. در ایران پیش از اسلام، آثار دینی و ادبی معمولاً به کتابت درنمیآمده و بیشتر به صورت روایی، سینه به سینه، منتقل و حفظ میشده است. مثلاً کتاب اوستا * ، پس از سدهها انتقال شفاهی، سرانجام در دورة ساسانی به کتابت درآمد (کلنز، ص. ۳۳ ).
پایبندی ایرانیان به حفظ سنّت ادبیّات شفاهی و نیز جنگها و تعصّبات دینی و فرهنگی و تغییر خطّ و زبان و بسیاری عوامل دیگر موجب نابودی گنجینه ادبی پرارزش ایران پیش از اسلام شده است. از اینرو، آنچه از زبانهای مختلف ایرانی به صورت مکتوب باقی مانده در برابر حجم گستردة ادبیّات ایران باستان بسیار ناچیز است.
زبانهای ایرانی شاخه ای از زبان فرضی هند و ایرانی اند که از قدیمترین روزگاران تاکنون درون مرزهای ایران یا بیرونِ آن متداول بودهاند و زبانها و گویشهایی را شامل میشوند که از نظر ویژگیهای زبانی وجوه مشترک دارند. از زبانهای ایرانی، در طیّ تاریخی دراز، اسنادی در دست است که چگونگی تحوّل آنها را نشان میدهد. تاریخ این تحوّل را میتوان به سه دوره اصلی بخش کرد:
۱٫ دوره باستان؛
۲٫ دوره میانه؛
۳٫ دوره جدید.
از زبانهای ایرانی دوره باستان، که از قدیم ترین زمان تا انقراض شاهنشاهی هخامنشی (۳۳۰ ق م) در گسترة بسیار پهناوری رواج داشته است، چهار زبان مادی، سکایی، فارسی باستان * و اوستایی * را می شناسیم. در مآخذ باستانی اشاراتی به ادبیّات شفاهی این چهار زبان شده است، ولی تنها از دو زبان اوستایی و فارسی باستان آثار ادبی مکتوبی برجای مانده است.
اخلاق شخصی- بازیها- ظواهر- آرایهها- لباس- جواهرات
چون شخصی بخواهد در پیش خود صورتی از اخلاق شخصی و سجایای مصریان قدیم بسازد، به این نکته متوجه میشود که هماهنگ ساختن آنچه از ادبیات اخلاقی مصر به دست میآید، با آنچه در زندگی واقعی روزانه جریان داشته، امر بسیار دشواری است. حتی یکی از شاعران آن زمان به هموطنان خود چنین نصیحت میکند:
به آنکس که مزرعه ندارد نان بده، و نام نیکی برای خود باقی گذار که پیوسته برقرار بماند؛ غالباً بزرگان به فرزندان خود اندرزهای گرانبهایی میدادند. در موزة بریتانیا پاپیروسی است که به نام «حکمت آمنحوتپ» (حوالی ۹۵۰ قم) معروف است؛ در آن به یکی از طالبان علم دستوراتی داده شده تا برای رسیدن به مناصب عالی شایستگی پیدا کند؛ قطعاً این نوشته در آن کس یا کسانی که «امثال سلیمان» را وضع کردهاند بیتأثیر نبوده است؛ آن نوشته چنین است:
به یک ذراع زمین چشم طمع مدوز.
و بر حدود زمین بیوه زن تعدی مکن…
زمین را شخم کن تا رفع حاجت تو شود،
و نان از خرمن خویش فراهم آور.
یک کیل دانه که خدا به تو بدهد،
نیکوتر از پنج هزار است که با تعدی به دست آید…
درویشی در دست خدا،
نیکوتر از توانگری در انبارهاست؛
یک گرده نان با دل خوش داشتن،
بهتر از ثروت آمیخته به بدبختی است…
دولت شاهنشاهی پارس، که در زمان داریوش به منتها درجة بزرگی خود رسیده بود، شامل بیست ایالت یاخشثرپاون (به یونانی،= ساتراپنشین) میشد و مصر، فلسطین، سوریه، فنیقیه، لیدیا، فریگیا، یونیا، کاپادوکیا، کیلیکیا، ارمنستان، آشور، قفقاز، بابل، ماد، پارس، آنچه امروز به نام افغانستان و بلوچستان معروف است، باختر رود سند در هندوستان، سغدیانا، باکتریا، جایگاه ماساگتها، و قبایل دیگری از آسیای میانه جزو این امپراطوری بزرگ بود. تا آن زمان هرگز دولتی به این بزرگی و پهناوری، که در زیر فرمان یک نفر باشد، در تاریخ پیدا نشده بود.
پارسی که در آن روزگار بر چهل میلیون ساکنان این نواحی حکومت کرد همان ایرانی نیست که اکنون میشناسیم، بلکه ناحیة کوچکی در مجاورت خلیج فارس بود که در آن زمان به نام «پارس» خوانده میشد و اکنون آن را «فارس» مینامند. سرزمین پارس سرای بیابانهای بیحاصل و کوههای فراوان بود؛ رودخانة فراوان نداشت و در معرض گرمای سوزان و سرمای کشنده بود و به همین جهت بود که درآمد زمین، به تنهایی، کفاف زندگی دو میلیون ساکنان آن را نمیکرد، و ناچار باید کسری را از راه بازرگانی و کشورگشایی تأمین کنند. مردم کوهنشین اصلی سرزمین پارس، مانند مادها، از نژاد هند و اروپایی، و شاید از جنوب روسیه به این نواحی آمده بودند. از زبان ودین قدیم ایشان آشکار میشود که با آن دسته از نژاد آرین که از افغانستان گذشته و طبقة حاکمه را در سرزمین هند تشکیل داده بودند نسبت نزدیکی داشتهاند. داریوش اول خود را در نقش رستم چنین معرفی کرده است: «پارسی، پسر پارسی، آریایی از نژاد آریایی». زردشتیان وطن نخستین خود را به نام «ایران- وئجه» یعنی وطن آریاییها مینامند. استرابونکلمة «آریانا» را برای سرزمینی استعمال کرده است که تقریباً با آنچه امروز به نام «ایران» مینامیم، تفاوتی ندارد.غالباً آریانا را با اران، که بر ساحل رود ارس واقع است، یکی میدانند.
به گفتة استرابون گرمای شوش در تابستان به اندازهای بود که مار یا چلپاسه نمیتوانست، با چنان سرعتی، از یک سوی رهگذر به سوی دیگر آن بگریزد و حرارت آفتاب باعث هلاک آن نشود.
مانند تمام دربارهای خاور نزدیک ( و نقاط دیگر) در دوران باستان، شاهان به شکارهاى دسته جمعى طولانى علاقه داشتند. شکار آشکارا معرف یکى از اماکن ممتاز معاشرت اشراف و درباریان بود. تمرینهاى کاملى که پارسیان جوان در این زمینه دریافت مى کردند این امر را به خوبى به اثبات مى رساند ( استرابون، کتاب ۱۵، فصل ۳، بند ۱۸). بازنماییهاى شکار بر مهرها و استلهای هخامنشى از شمار بیرون است.
گزنوفون در هنگام شرح یکى از وقایع مربوط به شکار- که آن را بسیار ستایش مى کند- نشان مى دهد که کوروش صغیر « آن قدر از جانورانى که در پردیس ( paradeisos ) در تعقیبشان بود، کشت که آستواگس از جمع کردنشان براى او عاجز شد» ( کتاب ا، فصل ۴، بند ۵). شکار یا در فضاهاى باز یا در پردیسهاى بسته، مانند پردیس داسکولیون انجام مى شد ( هلنیکا، کتاب ۴، فصل ا، بند۱۵)، در کلایناى فریگیاى بزرگ، « کوروش اقامتگاه و پردیس بزرگى آکنده از جانوران وحشى داشت که وقت مشق خود و مشق دادن اسبهایش، در آن شکار مى کرد ( کتاب ا، فصل ۲، بند ۷). پردیسها، که مرکز تجربه اندوزیهاى باغبانى و تصویر زنده فضایل شاه در زمینه برکت بخشى بودند ( فصل ششم، بند ۵)، دربرگیرنده ذخایر شکار نیز به شمار مى آمدند، مانند پردیس سغدیانا، که کوئینتوس کورسیوس روفوس آن را شرح داده است:
در این نواحى، شکوه و جلال بربرها بیشتر در وجود درندگان پرابهتى تبلور مى یابد که در پردیسها و جنگلى وسیع به صورت گروهى محبوس شده اند. به این منظور جنگلهاى وسیع را برمى گزینند که به چشمه هاى فراوان، با آبهاى روان مزین است ؛ این جنگلها با دیوار محصور شده است ( muris nemora cinguntur ) و دارای برجهایى است که پناهگاههایى براى شکارچیان در آنها تعبیه شده است ( کتاب ۸، فصل ۱، بند ۱۱ – ۱۲ ) .
تیر روز از فروردین ماه برابر با 13 فروردین در گاهشماری ایرانی
سخن پیرامون جشن «سیزده بدر»، همانند دیگر جشن های ملی و باستانی ایران، نیاز به پژوهش زیاد و مقدمه چینی ای طولانی دارد، به ویژه جشنی با این گستره ی برگزاری و سابقه ی طولانی که این پهنه و زمان تغییراتی ژرف در آیین ها و مراسم ویژه ی این روز ایجاد کرده است.نخست باید به این موضوع توجه داشت که در فرهنگ ایرانی، هیچ یک از روزهای سال «نحس» و «بدیومن» یا «شوم» شمرده نشده، بلکه چنانچه می دانیم هر یک از روزهای هفته و ماه نام هایی زیبا و در ارتباط با یکی از مظاهر طبیعت یا ایزدان و امشاسپندان داشته و دارند،(نگاه کنید به نام روزهای ماه) و روز سیزدهم هر ماه خورشیدی در گاهشماری ایرانی نیز «تیر روز» نام دارد که از آن ِستاره ی تیشتر، ستاره ی باران آور می باشد و نیاکان فرهیخته ی ما از روی خجستگی، این روز را برای نخستین جشن تیرگان سال، انتخاب کرده اند.
همچنین در هیچ یک از متون کهن و هیچ دانشمند و نویسنده ای، از این روز به بدی یاد نکرده اند بلکه در بیشتر نوشتارها و کتاب ها، از سیزدهم نوروز با عنوان روزی فرخنده و خجسته نام برده اند.
برای نمونه کتاب «آثار الباقیه» جدولی برای سعد و نحس بودن روزها دارد که در آن جدول در مقابل روز سیزدهم نوروز کلمه ی «سعد» به معنی نیک و فرخنده آورده شده است.
اما پس از حمله ی تازیان به ایران از این رو که اعراب هفت روز در هر ماه را نحس می دانستند و سیزدهمین روز از هرماه نیز جز این روزها بوده، روز سیزدهم فروردین را هم به اشتباه نحس خواندند.
برای مثال دو بیتی ای از «ابونصر فراهی» هست که نحوست روزهای هر ماه را بیان می کند :
| اهورا مزدا | خدای خدایان |
| زروان | خدای زمان |
| وستای بغا | واحد الهی جمعی که عناصر آن به نحو یکسان ستایش می شد |
| میزدوشی | الهه باروری و قدرت |
| نریسنگه | وابسته به پرستش آیین آتش |
| برتکامیه | این خدا ناشناخته است |
| هوریره | ایزد خورشید طالع |
| آرتچه | در سنن فارسی فهرست نشده است |
| آناهیتا | الهه آب مقدس(باران) |
| میترا | الهه خورشید |
| خشاتریا | الهه جنگ |
| آذر | الهه حرارت و گرمی آفرین |
| ایندرا | الهه قهر و خشم |
| وایو | الهه طوفان |
| هوبمن | نامعلوم |
| رودهوپوتیش | نامعلوم |
| رودرنکره | نامعلوم |
| رودشاوشنوش | نامعلوم |
بنام خداوندي كه عشق وزيبايي رابراي بندگانش آفريد
تاریخچه آئین چهارشنبه سوری در فرهنگ ایرانیان باستان تاکنون
یکی از آئینهای سالانه و دیرینه ی ایرانیان جشن سوری، چهارشنبه سوری یا به عبارتی دیگر چارشنبه سوری است. ایرانیان آخرین سه شنبه سال خورشیدی را با بر افروختن آتش و پریدن از روی آن به استقبال نوروز می روند. چهارشنبه سوری، یک جشن بهاری است که پیش از رسیدن نوروز برگزار می شود….
مردم در این روز برای دفع شر و بلا و برآورده شدن آرزوهایشان مراسمی را برگزار می کنند که ریشه اش به قرن ها پیش باز می گردد که مراسم ویژه آن در شب چهارشنبه صورت می گیرد برای مراسم در گوشه و کنار کوی و برزن نیز بچه ها آتش های بزرگ می افروزند و از روی آن می پرند و ترانه (سرخی تو از من ، زردی من از تو ) می خوانند. ظاهرا مراسم چهارشنبه سوری برگرفته از آئینهای کهن ایرانیان است که همچنان در میان آنها و با اشکال دیگر در میان باقی بازماندگان اقوام آریائی رواج دارد و “سور” در زبان و ادبیات فارسی و برخی گویش های ایرانی به معنای “جشن”،”مهمانی“و “سرخ” آمده است.
جشن سور از زمان های بسیار دور در ایران مرسوم بوده است. قبل از ورود اسلام به ایران هر سال ۱۲ ماه، و هر ماه به ۳۰ روز بوده که هر کدام از این ۳۰ روز اسمی مشخص داشته است که بعد از ورود اسلام به ایران تقسیمات هفته نیز به آن اضافه شد. در ایران باستان در پایان هر ماه جشن و پای کوبی با نام سور مرسوم بوده است. مختار برای کشتن یزید که در شهر کوفه که اکثر آنان ایرانی بوده اند از این فرصت استفاده کرده و در زمان همین جشن که مصادف با چهارشنبه بود یزید را قصاص نمود. بعد از گذشت چند سال بعد از ورود اسلام به ایران به آرامی جشن سور در ایران کم رنگ و به آخرین چهارشنبه سال محدود شد. جشن سور از مراسم اصیل ایرانی است و منشا خارجی ندارد. آتش از عناصر چهارگانه است و تنها عنصری است که آلوده نمی شود به همین منظور از گذشته های بسیار کهن تاکنون این آداب مرسوم بوده است.
با امید به چهارشنبه سوری زیبا، فرهنگ ساز و بدور از هر گونه خطر احتمالی
و با آرزوی عیدی سرشار از سرور، همراه با جشنی پر از نشاط و شادمانی
تاریخچه کامل و دقیق و آداب و رسوم در دیگر شهر های کشور را درادامه مطلب بخوانید
مراسم چهارشنبه سوری
آخرین سه شنبه ی آخر سال را شب چهار شنبه سوری می گویند. شبی است که امروزه فقط بوته افروزی آن مانده است. این کار را عصر سه شنبه ی آخر سال که آخرش چهارشنبه است انجام می دهند. بدین ترتیب که کوپه های هیزم را روی هم می گذارند خورشید که غروب کرد هیزم را در حیاط خانه یا در کوچه یا در میدان باز آتش می زنند.
ظهور آتش بازی :
آتش بازی در شب چهار شنبه سوری در زمان ناصرالدین شاه و به وسیله ی فرانسوی ها در ایران رواج پیدا کرد. در ابتدا فقط برای سرگرمی شاه این نمایش انجام می شد پس از آن مردم هم در این سرگرمی سهیم شدند و دستور نمایش آن در میدان توپ خانه صادر شد و مردم در آن جا به تماشای آتش بازی می ایستادند و کم کم به شکلی که امروزه اجرا می شود در آمد.

بوته افروزی :
در ایران رسم است که پیش از پریدن آفتاب، هر خانواده بوته های خار و گزنی را که از پیش فراهم کرده اند روی بام یا زمین حیاط خانه و یا در گذرگاه در سه یا پنج یا هفت “گله” کپه می کنند. با غروب آفتاب و نیم تاریک شدن آسمان، زن و مرد و پیر و جوان گرد هم جمع می شوند و بوته ها را آتش می زنند. در این هنگام از بزرگ تا کوچک هر کدام سه بار از روی بوته های افروخته می پرند، تا مگر ضعف و زردی ناشی از بیماری و غم و محنت را از خود بزدایند و سلامت و سرخی و شادی را به هستی خود ببخشند. مردم در حال پریدن از روی آتش ترانه هایی می خوانند :
زردی من از تو ، سرخی تو از من
غم برو شادی بیا ، محنت برو روزی بیا
ای شب چهارشنبه ، ای کلیه جاردنده ، بده مراد بنده
خاکستر چهارشنبه سوری، نحس است، زیرا مردم هنگام پریدن از روی آن، زردی و ییماری خود را، از راه جادوی سرایتی، به آتش می دهند و در عوض سرخی و شادابی آتش را به خود منتقل می کنند. سرود “زردی من از تو ، سرخی تو از من “
در هر خانه زنی خاکستر را در خاک انداز جمع می کند، و آن را از خانه بیرون می برد و در سر چهار راه، یا در آب روان می ریزد. در بازگشت به خانه، در خانه را می کوبد و به ساکنان خانه می گوید که از عروسی می آید و تندرستی و شادی برای خانواده آورده است.
در این هنگام اهالی خانه در را به رویش می گشایند. او بدین گونه همراه خود تندرستی و شادی را برای یک سال به درون خانه خود می برد. ایرانیان عقیده دارند که با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضای خانه را از موجودات زیانکار می پالایند و دیو پلیدی و ناپاکی را از محیط زیست دور و پاک می سازند. برای این که آتش آلوده نشود خاکستر آن را در سر چهارراه یا در آب روان می ریزند تا باد یا آب آن را با خود ببرد.
گرد آوردن بوته، آتش زدن و پریدن از روی آن و گفتن عبارت “زردی من از تو، سرخی تو از من” شاید مهمترین اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخیر متاسفانه این رسم شیرین جایش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است. مراسم دیگری مانند کوزه شکنی، فال گوش نشینی، آش نذری پختن، آب پاشی، بخت گشائی دختران، دفع چشم زخمها، کندرو خوشبو، قاشق زنی، فال گرفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد.
مراسم کوزه شکنی :
مردم پس از آتش افروزی مقداری زغال به نشانه سیاه بختی، کمی نمک به علامت شور چشمی، و یکی سکه به نشانه تنگدستی در کوزه ای سفالین می اندازند و هر یک از افراد خانواده یک بار کوزه را دور سر خود می چرخاند و آخرین نفر، کوزه را بر سر بام خانه می برد و آن را به کوچه پرتاب می کند و می گوید: “درد و بلای خانه را ریختم به توی کوچه” و باور دارند که با دور افکندن کوزه، تیره بختی، شور بختی و تنگدستی را از خانه و خانواده دور می کنند.
فال گوش نشینی :
در شب چهار شنبه سوری فال گوش ایستادن و گوش کردن به حرف های رهگذران یک رسم است که سرنوشت ما در این شب تشکیل می شود البته می توانیم بگوییم که این یک اعتقاد است زیرا فال گوش َایستادن کار خوبی نیست. زنان و دخترانی که شوق شوهر کردن دارند، یا آرزوی زیارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نیت می کنند و از خانه بیرون می روند و در سر گذر یا سر چهارسو می ایستند و گوش به صحبت رهگذران می سپارند و به نیک و بد گفتن و تلخ و شیرین صحبت کردن رهگذران تفال می زنند. اگر سخنان دلنشین و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجت و آرزوی خود را برآورده می پندارند. ولی اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسیدن به مراد و آرزو را در سال نو ممکن نخواهند دانست.
قاشق زنی :
از کارهای شب چهار شنبه سوری قاشق زنی بود که زنان و مردان این کار را انجام می دادند. زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقی با کاسه ای مسین برمی دارند و شب هنگام در کوچه و گذر راه می افتند و در برابر هفت خانه می ایستند و بی آنکه حرفی بزنند پی در پی قاشق را بر کاسه می زنند. صاحب خانه که می داند قاشق زنان نذر و حاجتی دارند، شیرینی یا آجیل، برنج یا بنشن و یا مبلغی پول در کاسه های آنان می گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زنی چیزی به دست نیاورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود ناامید خواهند شد. گاه مردان به ویژه جوانان، چادری بر سر می اندازند و برای خوشمزگی و تمسخر به قاشق زنی در خانه های دوست و آشنا و نامزدان خود می روند.
آش چهارشنبه سوری :
خانواده هایی که بیمار در خانه داشتند یا اینکه حاجتی داشتند برای برآمدن حاجت و بهبود یافتن بیمارشان نذر می کردند و در شب چهارشنبه آخر سال “آش ابودردا” یا “آش بیمار” می پختند و آن را اندکی به بیمار می خوراندند و بقیه را هم در میان فقرا پخش می کردند.
تقسیم آجیل چهارشنبه سوری :
زنانی که نذر و نیازی می کردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجیل هفت مغز به نام “آجیل چهارشنبه سوری” از یک دکان رو به قبله می خریدند و پاک می کردند و میان خویش و آشنا پخش می کردند و می خورند. به هنگام پاک کردن آجیل، قصه مخصوص آجیل چهارشنبه، معروف به قصه خارکن را نقل می کردند. امروزه، آجیل چهارشنبه سوری جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوری شده است.
ریشه ی فرهنگی چهارشنبه سوری :
بطور کلی فرهنگ مردم را باید در درون زندگی مردم و از لابلای باورهای مردم جستجو کرد، از آنجا که چهارشنبه سوری از آئین های دیرینه ی ایرانیان است جدای اینکه امروزه آنچه درشهرهای بزرگ ایران، به خصوص تهران در این شب انجام می گیرد بیشتر به جنگ و نزاع شبیه است تا سور و شادی! ولی میتوان با بازگشت به زمانی حدود بیست و چند سال پیش، دریافت که شب چهارشنبه ی آخر سال مراسم متنوعی داشت که در استانهای مختلف ایران مراسمی با اشکال گوناگون و با سبک های سنتی صورت می پذیرفت که اکنون نیز برخی از آن رسوم در بعضی از استانهای ایران برگزار می شود که در اینجا به برخی از آنها اشاره می شود :
:: استان آذربایجان شرقی
تبریزی ها در شب چهارشنبه سوری به روی هم آب یا گلاب می پاشند و معتقدند آب پاشیدن، زندگی را با سعادت قرین می کند. از دیگر رسوم ضروری این شب، فرستادن خُنچه از منزل داماد به منزل عروس است. در این خنچه معمولاً میوه، شیرینی، گلدانهای پرگل، ماهی و خلعت (پارچه) برای خانواده ی عروس و خود عروس گذارده می شود. دختران دم بخت تبریزی هنگام پریدن از روی آتش می خوانند:
“بختم آچیل چهارشنبه” یعنی: چهارشنبه! بختم را بازکن.
:: استان آذربایجان غربی
خانواده های ارومیّه ای در این شب به خانه ی مسن ترین فرد فامیل می روند و به خوردن آجیل سرگرم می شوند. آجیل حتماً باید از هفت نوع خوراکی تهیه شود. این هفت نوع خوراکی می تواند از بین خوراکیهای زیر باشد:
انجیر، کشمش، مویز، خرما، توت خشک، فندق، بادام، گردو، سنجد، نخودچی، آب نبات، تخمه بدون نمک، باسلق، برنجک (برنج بوداده) برگه هلو، برگه زردآلو و گندم برشته. کسی که مرادی و حاجتی دارد، باید تقسیم آجیل را به عهده بگیرد تا مرادش برآورده شود.
:: استان اردبیل
در مغان، مردم پیش از طلوع آفتاب روز چهارشنبه، دسته جمعی به کنار رودخانه می روند، آتشی بر می افروزند و جوانان در آنجا به سوارکاری می پردازند و هنگام بازگشت، زنان ظرف هایشان را از آب رودخانه پر می کنند و به خانه می آورند و آب آن را به دور و برخانه می پاشند که با این کار، سال جدید، سالی سرشار از روشنی و زلالی و پاکی خواهد بود.
:: استان بوشهر
بوشهری ها پس از آتش افروزی در خانه هایشان و پریدن از روی آن، با قایق از روی آب می گذرند و معتقدند با این کار نحسی این شب از بین می رود. در ضمن کوزه ی نویی را که تا آن زمان استفاده نکرده اند، به دیوار می زنند تا شکسته شود تا بلا و بدبختی، مثل کوزه شکسته شود.
:: استان خراسان
در خراسان مراسم کوزه شکستن به این طریق است که درون کوزه های کهنه مقدار نمک که علامت شور بختی است و مقداری ذغال که علامت سیاه بختی است و یک سکه کم ارزش پول می ریزند و تمام افراد خانواده آن را به دور سر می چرخانند و آخرین نفر کوزه را از پشت بام به کوچه پرت می کند و می گوید:
“درد و بلام توکوزه راه بیفته بره تو کوچه”
در بعضی از نقاط خراسان در این شب به جای آش، چهار نوع پلو می پزند. این پلوها عبارتند از: رشته پلو، عدس پلو، زرشک پلو و ماش پلو که معمولاً به فقرا، نزدیکان و همسایگان می دهند. در آجیل خراسانی ها مطلقاً نمک وجود ندارد، چون نمک را علامت شوربختی می دانند.
:: استان خوزستان
در اهواز، پس از پریدن از روی آتش، مراسم قاشق زنی انجام می گیرد که خانواده ها، خوراکی یا آجیل شور و شیرین در ظرف قاشقزنان می ریزند.
:: استان سیستان و بلوچستان
در سیستان مردم گونی، پتو و نمد کهنه را به صورت گلوله در می آورند و آن را در غروب آخرین چهارشنبه سال، آتش می زنند و معتقدند که نحوست این شب با این عمل از بین می رود.
:: استان فارس
در شیراز برای گشودن بخت دختران در شب چهارشنبه سوری به سعدیه می روند و از آب استخر سعدیه بر سر وروی دختران می ریزند. زنان نیز با ریختن این آب به روی خود، معتقدند که مهرشان در دل شوهر بیشتر می شود. در این شب زنان برای برآورده شدن حاجاتشان زیر منبر مسجد جامع شهر دعا می خوانند و پس از دعا خواندن، حلوا و آش می پزند.
:: استان کردستان
مردم کردستان مخصوصاًروستائیان، دسته جمعی به صحرا و کنار چشمه سارها می روند و پس از مدتی که به شادی و پایکوبی و کشتی گرفتن گذراندند، هنگام مراجعت به خانه، هرکسی مقداری سنگریزه جمع می کند و بدون آنکه به پشت سرخود نگاه کند، سنگریزه را از روی شانه به عقب پرتاب می کند و بدین ترتیب بلا و آفت را از خود دور می سازد.
از دیگر مراسم این شب، شال اندازی است که عده ای از جوانان بالای پشت بام خانه ها و کنار درها و پنجره های همسایگان و ثروتمندان می روند و ضمن خواندن سرود و تصنیف، از دریچه ای، شال را آویزان می کنند. اهل خانه هدیه ای را به شال می بندند که معمولاً سکه، تخم مرغ، شاخه نبات، کله قند، جوراب یا نخودچی و کشمش است.
:: استان کرمان
در کرمان مقداری ذغال، نمک، سکه ی کم ارزش پول و کمی نان درکوزه خالی می ریزند و شب چهار شنبه سوری آن را از بالای بام به کوچه پرتاب می کنند تا بلا و کمبود از همه چیز مخصوصاً از آنچه در کوزه است دور شود.
:: استان گیلان
در روستاهای اطراف رشت، غروب شب چهارشنبه سوری، در پنج منطقه پوشال برنج را با فاصله کنار هم می چینند، سپس آنها را آتش می زنند و برای دفع چشم زخم، اسپند در آتش می ریزند و افراد هر خانواده از بزرگ به کوچک، سه مرتبه از روی آن می پرند و این ترانه را به گویش گیلکی می خوانند:
“گل گل چهارشنبه ، به حق پنجشنبه ، نکبت بی شه ، دولت بی یه ، زردی بی شه ، سرخی بی یه”
یعنی: آتش سرخ چهار شنبه! به حق پنجشنبه نکبت برود، دولت بیاید. زردی برود، سرخی بیاید.
پس از پریدن از روی آتش ترقه در می کنند به این معنی که از نحوست چهارشنبه در امان باشند. در این شب خورشت”ترشه تره” می پزند و آن را با کته، ماست و دوغ می خورند. صبح فردا (روز چهارشنبه) خاکستر برجای مانده از آتش شبانه را جمع می کنند و پای درختان میوه می ریزند به این نیّت که درختان بارورشوند و میوه ی بیشتری بدهند.
:: استان لرستان
در این شب در خرم آباد هیزم را به هفت دسته تقسیم می کنند و با فاصله های معینی در یک ردیف می چینند و آتش می زنند و با خواندن :
“زردی مه د تو، سرخی تو د مه”
یعنی: زردی من از تو و سرخی تو از من و از روی آن می پرند.
:: استان مازندران
در روستاهای مازندران در شب چهار شنبه سوری، علاوه بر کشتی گرفتن و اسپند دودکردن، انواع آشها پخته می شود از جمله “آش هفت ترشی” که از هفت نوع سبزی و هفت نوع ترشی و هفت نوع حبوبات در آن استفاده می شود و نیز “گزنه آش ” که یکی از سبزی های مصرفی در آن، گزنه است. اعتقاد براین است که خوردن این آش بسیاری از بیماریها و کسالتها را از بین می برد.
:: استان مرکزی
در این استان، علاوه بر مراسم آتش بازی، برای آمرزش اموات مقداری خرما یا شکر پنیر تهیه می کنند و یا حلوا درست می کنند و سرگذر می ایستند و به عابران تعارف می کنند. هر رهگذر وظیفه دارد یک دانه بردارد و قبل از خوردن، برای آمرزش اموات خیرات دهنده، حمد و سوره ای بخواند و سپس خوراکی را بخورد.
تحریف آیین چهارشنبه سوری :
یافته های پزوهشی نشان می دهد که تمامی آیین ها و یادمان هایی که مردم ایران در هنگامه های گوناگون بر پا می داشتند و بخشی از آنها همچنان در فرهنگ این سرزمین پایدار شده است، با منش، اخلاق و خرد نیاکان ما در آمیخته بود و در همه آنها، اعتقاد به پروردگار، امید به زندگی، نبرد با اهریمنان و بدسگالان و مرگ پرستان، در قالب نمادها، نمایش ها و آیین های گوناگون نمایشی گنجانده شده بود. رفتار خشونت آمیز و مغایر با عرف و منش جامعه نطیر آنچه که امروزه تحت نام چهارشنبه سوری شاهد آن هستیم، در هیچکدام از این آیین ها دیده نمی شود. بهتر است بگوییم، کسانی که با منفجر کردن ترقه و پراکندن آتش سلامتی مردم را هدف می گیرند، با تن دادن به رفتاری آمیخته به هرج و مرج روحی، آیین چهارشنبه سوری را تحریف کرده اند. پس امیدوارم دوستان عزیز با خواندن این مطالب، قشنگی این رسم کهن ایرانی را با انجام کارهای خطرناک و استفاده از ترقه های غیر مجاز خراب نکنند …
امیدوارم با انجام ندادن کار های خطرناک در چهرشنبه سوری اوقات خوشی را در کنار خانواده و هنگام تحویل سال داشته باشید.
پیشاپیش عید شما مبارک باد.
واژه کشیش (Priest) (از ریشه ost¦ preدر انگلیسى قدیم) در اصل از ریشه یونانى presbyteros، پیر، شیخ) اشتقاق یافته است. در کلیساهاى مسیحى اسقفى یک مقام بلندپایه یا مبلغ که واسطه میان اسقف و شماس است. مقام کشیشى به تدریج در کلیساهاى اولیه مسیحى مطرح شد و این در ابتدا از هنگامى بود که اسقف ها و سپس پیران یا «پرسبیترها» شروع به انجام فعالیت هاى معین کشیشى، عمدتاً در ارتباط با اجراى تشریفات «آیین عشاى ربانى»، کردند. در اواخر قرن دوم، اسقف هاى کلیسا کشیش (به لاتینىsacerdos) نامیده مى شدند. با آن که مقام کشیشى اساساً به اسقف ها (bishop)تفویض شده بود، یک پرسبیتر (persbyter)در فعالیت هاى کشیشى او سهیم بود و در نبود او مى توانست کارهاى معینى را که به وى واگذار شده بود انجام دهد. با گسترش «مسیحیت» و تأسیس کلیساى «محلى»، پرسبیتر یا کشیش محلى، بسیارى از فعالیت هاى اسقف را عهده دار شد و مجرى اصلى «آیین عشاى ربانى» گشت. کشیش با این توانایى و نیز شنیدن «اعتراف» و پذیرش «عضو» سرانجام نقش نماینده بزرگ خدا در میان مردم را به عهده گرفت. در طول نهضت پروتستانى اصلاح دینى در قرن شانزدهم، مصلحانْ آموزه کاتولیکى قربانى در «شام مقدس» و مفهوم مقام کشیشى را که همراه آن بود انکار کردند. مقام کشیشى همه مسیحیان مورد تأکید قرار گرفت. در نتیجه، در کلیساى پروتستان به جز سنّت انگلیکن مبلغ ها (ministers) جاى خود را به کشیش ها دادند. مقام کشیشى از دیرزمان براى مردان بود. بنابراین، پذیرش زنان به مقام کشیشى در کلیساهاى انگلیکن مورد اختلاف واقع شد. زنان در سال هاى ۱۹۴۴ و ۱۹۷۱ در هنگ کنگ به سمت کشیشى گماشته شدند. اسقف هاى آمریکایى بعد از نزاعى سخت در سال ۱۹۷۶ با کشیش شدن زنان موافقت کردند. بعد از این که چند کلیساى انگلیکن دیگر مسیر مشابهى را در پیش گرفتند، کلیساى انگلستان نیز اولین نامزدان زن خود را در سال ۱۹۹۴ به مقام کشیشى منصوب کرد.