عمر بن عبدالعزیز قبل از خلافت

عمر بن عبدالعزیز از دوران کودکی به مدینه رفت[1] و به مطالعۀ علوم اسلامی و ادبیات عرب مشغول شد. او مجالست با غیر علم را ترک کرد و در علم و تقوی مشهور شد تاجایی که گروهی او را از کبار تابعین می دانند.

عمر تا سال 85 هجری یعنی همان سالی که پدرش درگذشت در مدینه بود تا اینکه عمویش عبدالملک بن مروان او را به دمشق فراخواند و دخترش فاطمه را به عقد عمربن عبدالعزیز در آورد. و حکومت خناصره را به او سپرد البته گروهی معتقدند عمر بن عبدالعزیز در زمان عبدالملک فعالیت حکومتی نداشت و به مطالعه مشغول بود.[2]

حکومت مدینه

در زمان خلافت ولیدبن عبدالملک، عمر بن عبدالعزیز حاکم مدینه شد. او شش سال در مدینه حکومت کرد. عمر طوری در مدینه حکومت کرد که تمام مسلمین را به خود جذب نمود. وی در مدینه مجلس شورا تشکیل داد و 10 نفر از علمای مدینه را عضو این شورا کرد و قرار شد تمام کارها با صلاحدید این شورا انجام شود وشورای ده نفره بر کار مأمورین حکومتی نظارت کنند. در زمان حکومت او مدینه به یک ایالت آزاد سیاسی تبدیل شد و تمام افرادی که با حکومت مرکزی وبه خصوص حکومت حجاج در عراق، مشکل داشتند به مدینه پناه می بردند به همین خاطر حجاج به خلیفه اعتراض کرد که شورشیان به عمر بن عبدالعزیز پناه می برند واز امنیت برخوردار هستند.[3] بنابراین ولیدبن عبدالملک او را از حکومت مدینه عزل کرد(سال 93 هجری) وعمر تا پایان خلافت ولید منصب دیگری را نپذیرفت. اما در خلافت سلیمان بن عبدالملک یکی ازمشاوران اصلی خلیفه محسوب می شد و همیشه در کنار سلیمان بود.

عمر چگونه خلیفه شد؟

همان طور که گفتیم سلیمان بن عبدالملک در دابق مریض شد و با همان مرض درگذشت. او قبل از مرگش قصد داشت پسرش داوود را ولیعهد کند اما رجاءبن حیوة، عمربن عبدالعزیز را پیشنهاد کرد و سرانجام سلیمان راضی شد و در نامه ای عمر بن عبدالعزیز را خلیفه بعد از خود خواند و بعد از او یزید بن عبدالملک را خلیفه قرار داد. اما تا زمان مرگ سلیمان اعلام نشد که خلیفۀ بعد از اوکیست و فقط از بزرگان بنی امیه بیعت گرفتند که هرکس که در این نامه، نام او ذکر شده خلیفۀ مسلمین است و آنها نیز بیعت کردند هرچند افرادی چون هشام بن عبدالملک که داعیۀ خلافت داشت احساس نگرانی می کردند.[4]

وقتی سلیمان درگذشت، رجاءبن حیوة مرگ او را از همه پنهان نگه داشت و بزرگان بنی امیه را دوباره جمع کرد و از آنها خواست با کسی که سلیمان در نامۀ خود معرفی کرده بیعت کنند. بزرگان بنی امیه بعیت کردند سپس رجاء بن حیوة نامه را باز کرد و برای آنها خواند وهمه دانستند که خلیفۀ بعدی عمربن عبدالعزیز است. بعد از این رجاءبن حیوة خبر مرگ سلیمان را به آنها داد.

روایات تاریخی حاکی از آن است که عمر بن عبدالعزیز از قبول این مسئولیت اکراه داشت.[5]و این را به سلیمان و رجاءبن حیوة هم گفته بود اما سرانجام خلافت را پذیرفت. خلیفه شدن عمربن عبدالعزیز برای برخی از اشراف بنی امیّه خوشایند نبود برخی مثل هشام بن عبدالملک از این جهت ناراضی بودند که خلافت را از خاندان عبدالملک از دست رفته می دیدند. اما این عدم رضایت یک انگیزۀ قوی دیگر هم داشت و آن اینکه، عمر بن عبدالعزیز زیاده خواهی های بنی امیه را محدود می کرد.

خلافت عمربن عبدالعزیز

زندگی قبل از خلافت و بعداز خلافت عمربن عبدالعزیز به کلی متفاوت بود. او قبل از خلافت در کمال رفاه و آسایش می زیست و لباس های فاخر می پوشید می گویند اگر عمر از راهی میگذشت بوی عطر،فضای آنجا را عطرآگین می کرد.وچنان با تبختر راه می رفت که راه رفتن او مشهور بود و به طرز راه رفتن او«عمریه»(منسوب به عمر) می گفتند. اما از زمانی که که به خلافت رسید،زهد پیشه کرد وظواهر و تجکلات شاهانه را کنار گذاشت.معروف است که قبل از خلافت لباس فاخری به هزار درهم برای عمر خریدند هنگامی که آن را پوشید،آن لباس را خشن یافت و درآن راحت نبود اما بعد از خلافت لباسی به ده درهم برای او خریدند و وقتی آن را پوشید آن را نرم یافت.[6]

او برای مدتی از رفتن به کاخ خلیفه خودداری کرد و در خانۀ خودش ساکن بود. عمربن عبدالعزیز به همسرش فاطمه(دختر عبدالملک) گفت اگر می خواهی با من زندگی کنی باید طلا و زیورآلات خودت را به خزانۀ بیت المال برگردانی چون آنها از بیت المال مسلمین به تو رسیده است و همسرش هم این کار را انجام داد.

عمر در روش حکومتداری سعی کرد راه خلفای راشدین را در پیش بگیرد و به خصوص سعی می کرد به جدش عمربن خطاب اقتدا کند.او کارهای اسلاف خود را ظلم خواند و آنها را ظالم دانست و سعی می کرد بدعت های خلفای اموی در حکومتداری را تعطیل کند .عمر بن عبدالعزیز در مناظره با خوارج صراحتاً این مطلب را اعلام کرد[7] ودر عمل نیز اقدامات بسیار مثبتی در این زمینه پیش گرفت که به اجمال گوشه ای از آنها اشاره خواهیم کرد:

برخورد عمربن عبدالعزیز با شیعیان و خاندان علی- علیه السّلام -:

یکی از مهمترین کارهای عمربن عبدالعزیز ملایمت و نیکویی با خاندان علی بود این کار بر محبوبیت عمر بن عبدالعزیز در بین مسلمین و به خصوص شیعیان افزود و شعرای شیعه در مدح او شعرها گفتند.

مهمترین کار او این بود که سبّ و لعن علی- علیه السّلام - را برروی منابر و در خطبه ها ممنوع کرد و به این ترتیب رسم دیرینۀ امویان را در کینه جویی از امیرالمومنین علی- علیه السّلام - ملغی کرد.عمربن عبدالعزیز از زمانی که در مدینه بود لعن علی- علیه السّلام - را ترک کرد و خود او این کار را مرهون استاد خود عبدالله بن عبدالله بن عتبة بن مسعود می داند که با دلیل و منطق سبّ و لعن بر علی- علیه السّلام - را قبیح دانست.[8] همچنین از عمر بن عبدالعزیز نقل است که هرگاه پدرش در مصر می خواست علی- علیه السّلام - را بر روی منبر لعن کند،پریشان خاطر می شد.می گوید من این قضیه را فهمیدم و از پدرم علت را پرسیدم او گفت:اگر مردم فضایل علی وخاندان او را بدانند گرد اولاد او جمع می شوند و ما را رها می کنند.[9]

به هرحال عمر بن عبدالعزیز به تمام والیان دستور داد تا لعن علی- علیه السّلام - را منابر ممنوع کنند و به جای آن این آیه را بخوانند

جالب این است که به عقیدۀ برخی از مفسّرین منظور از ایتاء ذی القربی همان اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام است.

یکی دیگر از کارهای عمر بن عبدالعزیز این بود که فدک را به فرزندان فاطمه - سلام الله علیها- بازگرداند.[10]

 

عدالت محوری در تشکیلات اداری:

عمربن عبدالعزیز از ظلم و ستم والیان بر مردم جلوگیری کرد و سعی کرد افرادی را برای مناصب مهم برگزیند که رفتارهای گذشته را دنبال نکنند. او سعی کرد از کسانی در رأس استفاده کند که در بین مسلمین از وجهۀ اسلامی برخوردار باشند.عمر در بخشنامه ای مجازات مردم را با ظنّ و گمان ممنوع کرد و این روشی بود که عبیدالله بن زیاد و حجّاج ثقفی در پی گرفته بودند ومردم را به هر ظنّ و گمان محاکمه و مجازات می کردند.

عمر بن عبدالعزیز تعصبات قبیله ای را تا حد زیادی کاهش داد و معتقد بود مسلمانان با هم برابرند و فرقی بین عرب و عجم نیست.به همین دلیل دستور داد با تازه مسلمانان به خوبی رفتار کنند و از آنها جزیه نگیرند.

واین رسمی بود که امویان آن را برپا کردند و برای اینکه ثروت بیشتری به آنها برسد از تازه مسلمانان هم جزیه می گرفتند.

برخورد منطقی با مخالفین:

عمربن عبدالعزیز در مواجهه با مخالفین اعم از مسلمین وغیر مسلمانان، مسالمت و منطق را در اولویت قرار داد و حقّاً نشان داد این شیوه بسیار کارآمدتر از زور و خشونت است.به طور مثال در دورۀ خلافت او شخصی به نام شوذب خارجی در عراق شورش کرد. عمر نامه ای برای شوذب نوشت مبنی بر اینکه:«به من خبر رسیده که تو برای خدا و پیامبرش خشمگین شده ای،تو در این کار از من اولی نیستی، آیا حاضری با هم مناظره کنیم؟ اگر حق به جانب ما بود، تو هم با مردم هم نوا شو و اگر حق به جانب تو بود، ما در کار خود خواهیم نگریست.»[11]

شوذب خارجی دو نفر را برای مناظره نزد عمر فرستاد و عمر با دلیل و منطق اشکالات آنها را پاسخ گفت و آنا را قانع کرد که کار آنها اشتباه است از همین رو خوارج در زمان او از جنگ و خونریزی دست برداشتند و به حمایت از ضعیفان و شکنجه شدگان و جنگ با مستبدان و ستمگران پرداختند.[12] او بسیاری از سرزمین های همجوار را به اسلام دعوت کرد و برخی از آنها اسلام را قبول کردند عمربن عبدالعزیز در تربیت مبلغان اسلامی و ترویج فرهنگ اسلامی تلاش ویژه ای نشان داد.

وفات عمربن عبدالعزیز:

عمر بن عبدالعزیز در 25 رجب سال 101 هجری(720.م) در خناصره در دیرسمعان درگذشت او دو سال و پنج ماه خلافت کرد.برخی مورخین بر این عقیده اند که بنی امیّه او را مسموم کرد و او کشته شد .علی ایّ حال او در زمان مرگ 39 سال سن داشت.

می گویند عمر بن عبدالعزیز گروهی را نزد لیوی سوم به قسطنطنیه فرستاده بود تا او را به اسلام دعوت کند اما پس از چند روز خبر مرگ عمربن عبدالعزیز به قسطنطنیه رسید و امپراتور روم اندوهگین شد و در مدح عمربن عبدالعزیز جملاتی را گفت و او را مردی الهی خواند.

یزید بن عبدالملک(یزید دوم):

یزید بن عبدالملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس،ابوخالد قریشی است.

وی در سال 72 هجری در دمشق متولد شد. مادرش عاتکه دختر یزیدبن معاویه است.طبق فرمان سلیمان بن عبدالملک، بعداز مرگ عمر بن عبدالعزیز مردم با او بیعت کردند و یزید 4 سال حکومت کرد. یزید بن عبدالملک بیشتر به خوشگذرانی و عیش و نوش علاقه نشان می داد، تا خلافت در زمان او اختلاف قبایل قیسی و یمنی ودوباره شعله ور شد.

اوضاع داخلی در زمان یزید بن عبدالملک:

در زمان یزید بن عبدالملک دوباره تعصبات قبیله ای بین قبایل قیسی و یمنی برافروخته شد.و یزید بن عبدالملک قبایل یمنی را کنار گذاشت و از قبایل قیسی حمایت کرد. بزرگترین بازتاب این تعصبات،شورش یزید بن مهلّب بود.

شورش یزید بن مهلّب:

یزید بن مهلب از قبیلۀ ازد از قبایل یمنی بود.یزید بن مهلب در زمان سلیمان حاکم عراق و ایران شد و همانطور که گفتیم گرگان را فتح کرد اما عمر بن عبدالعزیز او را به زندان انداخت.وقتی یزید بن عبدالملک خلیفه شد دست قبایل قیسی را باز گذاشت و از همین رو خاندان حجّاج تصمیم گرفتند تا از یزید بن مهلب انتقام بگیرند(زمانی که یزید بن مهلب حاکم عراق بود.اطرافیان حجاج را تحت تعقیب قرار داد و بسیاری از آنها را کشت.)

یزید بن مهلب از زندان فرار کرد و توانست برخی از قبایل را دور خود جمع کند او با سه هزار نفر با حاکم اموی بصره عدی بن ارطاة جنگید و بصره را تصرف کرد و بالتبع بر کوفه، اهواز و فارس هم چیره شد.

او بسیاری از مردم عراق را با انگیزۀ مبارزه با خاندان اموی و شامیان دور خود جمع کرد. شعار یزید بن مهلّب برای مبارزه این بود«جهاد با مردم شام پاداش و ثواب بیشتری نسبت به جهاد با ترک و دیلم دارد.»[1]

یزید بن عبدالملک برادرش مسلمة بن عبدالملک را که سرداری کارآزموده بود، برای سرکوب کردن یزیدبن مهلب فرستاد و سرانجام مسلمة توانست یزید بن مهلب را شکست دهد و سر او را به دمشق فرستاد.

از دیگر شورش ها در زمان یزید بن عبدالملک قیام خوارج به رهبری شوذب خارجی بود که سرانجام از لشگر امویان به فرماندهی سعید بن عمرالحرشی شکست خوردند.

به غیر از این دو جنبش(که هردوی آنها سرکوب شد.) ظاهراً اوضاع داخلی ممالک اسلامی آرام بود. اما بنی هاشم و به خصوص عباسیان سخت مشغول فعالیتهای زیرزمینی برای براندازی حکومت بودند که انشاءالله در آینده از جنبش عباسیان بیشتر سخن خواهیم گفت.

نشانه های سقوط:

تاریخ بشریت نشان داده که همۀ سلسله های پادشاهی و حکومتهای ظاهری بعد از فراز و اوج گرفتن، فرود و افول را به دنبال خواهند داشت تمام حکومتها زمانی که در سراشیبی سقوط می افتند. نشانه هایی را از خود منعکس می کنند که با توجه به آن نشانه ها می توان فهمید که این حکومت به مرحلۀ پیری رسیده است و مرگ و سقوط آن نزدیک است . یکی از مهمترین نشانه ها این است که عیش ونوش و خوشگذرانی برای پادشاه یا شخص اول حکومت فوق العاده مهم می شود و بسیاری از وقت خود را صرف لهو و لعب و خوشگذارانی می کند.فاسد شدن شخص اول یک حکومت شبیه این است که مغز یک انسان نتواند دستورات مقتضی را به اعضای بدن بدهد و در نتیجه باعث فساد کل بدن می شود.و غالبا این نشانه با یک عارضۀ دیگر همراه می شود و آن اینکه بزرگان آن حکومت به جان هم می افتند.

زمانی که یزید بن عبدالملک به خلافت نشست این نشانه ها بروز کرد. اوآنقدر مشغول عیش ونوش و میگساری و زن بارگی شد که خلافت را ابزاری برای خوشگذرانی خود قرار داد.

یزید دو کنیز داشت به نامهای «سلامة» و «حُبابة» یا «خُبابة» . او بیشتر وقتش را با این دو کنیز می گذراند تا جایی که این دو کنیز در مسائل سیاسی هم تاثیر گذار شدند و عشق بازی یزید بن عبدالملک با این دو کنیز در تاریخ ماندگار شد.

در واقع دوران یزید بن عبدالملک به شکلی پیش رفت که مورخین به جای فتوحات، بیشتر ماجراهای یزید بن عبدالملک در خوشگذرانی و عشق بازی را منعکس کردند. می گویند روزی حبابه برای یزید شعری خواند:

بَینَ النَّزاقی واللَّهارةِ حَرارة                ما تَطمَئِنُّ و لاتَسوغ فَتَبرِدُ

میان ملازه و گلویم چنان گرمای[شوقی] است. که نه آرام می گیرد و نه راه نوشیدن می گشاید تا خنک شود.

یزید چنان به شوق آمد که میگفت می خواهم بپرم و به آسمان بروم.حبابه از او پرسید:

یا امیرالمومنین ! اگر بپری خلافت و مُلک را به که واگذار می کنی؟

-به تو ود ست حبابه را بوسید.[2]

سرانجام روزی دانۀ انگور در گلوی حبابه پرید و او بر اثر همان مُرد.و یزید بن عبدالملک تا چند روز او را دفن نکرد و در کنار او بود و او را می بویید و می بوسید تا اینکه جسد گندید و متعفن شد و مسلمة بن عبدالملک ، یزید را راضی کرد که جسد را دفن کند و یزید چند روز پس از این قضیه در بلقاء دقّّ کرد و مُرد یا اینکه بر اثر بیماری درگذشت.

مرگ یزید دوم :

یزید دوم قصد داشت پسرش ولید را ولیعهد کند اما ولید فقط پانزده سال سن داشت و برای خلافت کم سن و سال. لذا یزید دوم برادرش هشام بن عبدالملک را ولیعهد خود قرار داد و پس از او پسرش ولید را به عنوان ولیعهد دوم معرفی کرد.یزید بن عبدالملک در سن 38 سالگی و پس از 4 سال خلافت در بیست و پنجم شعبان سال 105 هجری درگذشت.

هشام بن عبدالملک :

هشام بن عبدالملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس ابوالولیداست.

آخرین پسر عبدالملک که بر تخت نشست هشام بود.مادرش امّ هشام دختر هشام بن اسماعیل مخزومی است وی در سال 72 هجری متولد شد و در سال 34 سالگی به خلافت رسید. مورخین او را در ردیف خلفای بزرگ بنی امیّه یعنی معاویه و عبدالملک بن مروان می دانند. چرا که مانند آنها مدت مدیدی حکومت کرد.برخی مورخین او را به صفاتی همچون بخل، حسادت، تندی ،قساوت ، بردباری ،درایت و نظم متصف کرده اند.[1] هشام بن عبدالملک بیش از نوزده سال حکومت کرد و در زمان حکومت او قیام زید بن علی- علیه السّلام - سرکوب شد.امنیت را در حکومت خودش به طور نسبی برقرار و سقوط حکومت اموی را به تأخیر بیندازد.

هشام در تکامل ارتش اسلامی بسیار دقت می کرد وعلاقۀ بسیار زیادی به تنظیم دیوان ها نشان می داد اما به همان اندازه بخیل و حسود بود. در روایات ماجراهای جالبی از بخل او نقل شده است.

می گویند: یکی از عاملان هشام  برایش یک سبد قارچ هدیه داد.هشام به او نامه نوشت که:«قارچ ها رسید چهل دانه بود بعضی ها کمی خراب بودند اگر چیزی می فرستی در میان آن شن بریز تا تکان نخورند و خراب نشوند.»[2]

اوضاع داخلی در زمان هشام بن عبدالملک:

مهمترین موضوع در زمان هشام بن عبدالملک، تحرکات بنی هاشم در مقابل بنی امیه بود به طور کلی می توان تحرکات بنی هاشم را در این مقطع از تاریخ به سه بخش عمده تقسیم کرد. 1. فعالیت پنهان بنی عباس:که در آخر این کتاب در مورد آن بحث خواهیم کرد 2. قیام زید بن علی بن الحسین- علیه السّلام - 3.آغاز انقلاب علمی توسط امام باقر- علیه السّلام -

از دیگر حوادث مهم در زمان هشام بر سر کار آمدن خالد بن عبدالله قَسری در عراق بود که حکومت آل زیاد و حجاج بن یوسف را در عراق تداعی می کرد.

قیام زید بن علی- علیه السّلام -:

زید بن علی بن الحسین- علیه السّلام - از بزرگان و علمای خاندان اهل بیت- علیه السّلام - بود زید بن علی - علیه السّلام - خلافت را حق اهل بیت می دانست و تصمیم گرفت حق را به حق دار برساند.او ابتدا به دمشق رفت و طی جریاناتی با هشام بن عبدالملک مناظره کرد.هشام دستور داد تا او را اخراج کنند.بنابراین زید به کوفه آمد و بسیاری از کوفیان دور او جمع شدند و او را مهدی امّت خواندند.برخی روایات حاکی از این است که چهل هزار نفر با او هم پیمان شدند تا با حکومت بنی امیه مبارزه کنند. زید در ابتدا به کوفیان اعتماد نداشت اما آنها چنان از خود اشتیاق نشان دادند که زید رهبر آنها را قبول کرد.

یوسف بن عمرثقفی حاکم عراق،مامور سرکوب کردن این جنبش شد. سرانجام کوفیان همان برخوردی را با زید کردند که جدش حسین کرده بودند و از دور او پراکنده شدند.زید در سال 122 هجری[3]با 318 تن از یارانش در کوفه قیام کرد و با اصابت تیر بر پیشانیش شهید شد. یارانش او را در جوی آبی دفن کردند و از ترس قبرش را پنهان کردند اما فردای آن روز یوسف بن عمر،محل دفن را پیدا کرد و به دستور هشام جسد را برهنه بر دار آویخت و بعد آن را سوزاند.

برخی از مورخین بر این عقیده اند که زید خلافت را برای خودش می خواست اما بعید به نظر می رسد.بعد از شهادت زید بن علی گروهی از شیعیان او را امام پنجم دانستند و شیعۀ زیدیه از همان زمان بوجود آمد.

 

انقلاب علمی امام باقر- علیه السّلام -

بعد از شهادت امام علی بن الحسین - علیه السّلام - در سال 95 هجری پسرش امام محمدبن علی الباقر- علیه السّلام - زعامت و امامت شیعیان را به عهده گرفت.امام باقر- علیه السّلام - شرایط زمان را به خوبی درک می کرد و می دانست در این شرایط قیام مسلحانه امکان پذیر نیست.چون اکثریت شیعیان امام- علیه السّلام - در عراق می زیستند و تجربه نشان داده بود که عراق محل مناسبی برای جنبش های مسلحانه نیست.هرچند افرادی چون زید بن علی- علیه السّلام -مسئولیت شاخۀ نظامی را در مبارزه علیه امویان به عهده گرفتند اما مسلماً اولویت امام باقر- علیه السّلام - قیام مسلحانه نبود بلکه امام باقر- علیه السّلام - در حرکتی هوشمندانه انقلاب علمی مسلمانان را رهبری کردند.وبه نوعی نهضت علمی را در جامعۀ اسلامی شروع کردند و به جرأت می توان گفت حرکت علمی امام باقر- علیه السّلام - سرچشمۀ رشد و تعالی مسلمانان در علوم و فنون مختلف بود.

رشته های اصلی که امام بر آن تاکید داشت عبارت بود از فقه،حدیث و تفسیر والبته در زمان امام صادق- علیه السّلام - نهضت علمی به اوج خود رسید و رشته های مختلف علمی را در بر گرفت.ایجاد و استمرار چنین نهضتی کار آسانی نبود و امام - علیه السّلام - علاوه بر سختی های مختلف، تحت مراقبت شدید حکومت اموی بود.هشام بن عبدالملک از تحرکات امام باقر- علیه السّلام -ترسید به خصوص اینکه امام باقر- علیه السّلام - در ایام حج علناً بر ضد بنی امیه سخن گفت بنابراین هشام، امام- علیه السّلام - را به همراه پسرش امام جعفرصادق- علیه السّلام - به شام فراخواند.تا به صاطلاح امام - علیه السّلام - را تنبیه کند اما حوادثی رخ داد که از اقامت امام باقر- علیه السّلام - در شام ترسید و ایشان را به مدینه بازگرداند و سرانجام امام باقر- علیه السّلام - در سال 114 هجری به شهادت رسید.

حکومت خالدبن عبدالله قَسری در عراق:

یکی از مهمترین جریانات در طول دوران خلافت هشام بن عبدالملک، حکومت پانزده سالۀ خالد بن عبدالله قَسری در عراق بود.خالدبن عبدالله ريال هشام را در رسیدن به کرسی خلافت کمک کرد و در عوض، حکومت عراق به او رسید.

چند خصوصیت در خالد بن عبدالله باعث شد تا نقش او در حکومت هشام بن عبدالملک برجسته شود:خشونت و سفاکی، وفاداری کامل به بنی امیه،دشمنی بی حدّ و حصر با علی- علیه السّلام - و خاندانش،اعمال فاسقانه و کفرآمیز.

به همین خاطر حکومت خالد بن عبدالله در عراق،حکومت اشخصای چون زیاد بن ابیه و حجّاج بن یوسف ثقفی را در ذهن تداعی می کند.کما اینکه برخی مورخین این حکومت را با حکومت آن دو نفر مقایسه کرده اند.[4]

یکی از وجوه شباهت خالد بن عبدالله با حجاج، وفاداری کامل او به دستگاه اموی بود. جمله ای از خالدبن عبدالله نقل می کنند که می گوید:اگر امیرالمومنین هشام به من دستور دهد تا کعبه را خراب کرده و سنگ سنگ آن را به شام بفرستم این کار را می کنم.[5]

همچنین خالد بن عبدالله عداوت خاصی با امیرالمومنین علی- علیه السّلام - و خاندان او داشت و پیوسته آن حضرت را لعن و نفرین میکرد و دیگران را هم به این کار تشویق می نمود.

خالدبن عبدالله با مسیحیان ارتباط نزدیکی داشت و آنها را کاملا آزاد گذاشته بود چون مادر خالد مسیحی بود و تا آخر عمر مسیحی باقی ماند.خالد برای مادرش کلیسایی در پشت مسجد کوفه  بنا کرد و حتی بنابر برخی روایات به مسیحیان و زرتشتیان مناصب حکومتی می داد.[6] فرزدق زمانی که در زندان خالد بن عبدالله گرفتار بود،در مذمت او شعری گفت:

ابلغ امیرالمومنین رسالة           فجعل هداک الله نزعک خالد

بنی بیعة فیها صلیب لامه         و هدم من بُغضِ الاله مساجد[7]

«این پیام را به امیرالمومنین هشام برسانید که خداوند تو را بر عزل خالد هدایت کند.اوبرای مادرش کنیسه ای بنا کرده و از روی دشمنی با خدا مساجد را خراب می کند»

اما با این اوصاف خالد بن عبدالله پانزده سال در عراق حکومت کرد و سرانجام هشام با او بد افتاد و او را در سال 120 هجری عزل کرد[8]و یوسف بن عمر حاکم عراق شد.یوسف بن عمر،خالد را شکنجه داد و سپس او را به شام فرستاد در شام هم هشام او را تنبیه کرد. خالد بن عبدالله در زمان ولیدبن یزید به دست یوسف بن عمر کشته شد.

در دورۀ زمامداری هشام بن عبدالملک اوضاع داخلی نسبتاً آرام بود او توانست شورش ها را سرکوب کند.البته در زمان هشام،حارث بن سریج در خراسان قیام کرد و دوره ای نسبتا طولانی(116 تا 127)این کار را پی گرفت[9] اما هشام موقتاً این جنبش را کنترل کرد .هرچند این جنبش تمرکز امویان را در فعالیتهای عباسیان به طور چشمگیری کاهش داد.

توقف فتوحات اسلامی در زمان هشام بتن عبدالملک:

در زمان هشام بن عبدالملک فتوحات اسلامی پیگیری شد اما پس از پیشرفت های جزئی برای همیشه متوقف شد. در واقع دورۀ هشام بن عبدالملک فتوحات در همۀ جهات با شکست مواجه شد و دیگر هیچ وقت از آن حد فراتر نرفت. هشام فتوحات را در سمت روم از سر گرفت ابتدا دژهایی را در مناطق مرزی ایجاد کرد مسلمانان به خوبی توانستند در سرزمین آناتولی پیشروی کنند. اما سرانجام امپراتور روم شرقی لیوی سوم به استقبال آنها آمد و جنگ بسیارسختی بین طرفین در گرفت و مسلمانان در این جنگ شکست خوردند و عقب نشستند.

درشمال آفریقا قبایل بربر برای حکومت اموی ایجاد مشکل کردند وتوانستند سپاه امویان را در منطقه شکست دهند. هشام حنظلة بن صفوان کلبی را مامور سرکوب آنها کرد و سپاه امویان توانست این بار بربرها را سرکوب کند.

در اندلس مسلمانان توانستند تا عمق فرانسه پیشروی کنند اما پیشروی در همان جا متوقف شد و دیگر هیچ وقت از آن پیش تر نرفت. مسلمین در جنگ تورس(Tours) یا همان معرکة بلاط الشهدا شکست سختی از مسیحیان فرانسه خوردند(114 هجری 722 میلادی)

شکست های هشام همین جا پایان نیافت و در سمت شرق هم در مطیع کردن تخارستان به مرکزیت بلخ و ماوراء النهر به مرکزیت سمرقند شکست خورد.

در همین حین شورش دیگری از سغدیان در شرق رخ داد.حاکم خراسان اشرس بن عبدالله سلّمی، قول داد که هر کس مسلمان شود از او خراج نگیرد اما بعد با کمبود منابع مالی مواجه شد و حرف خودش را پس گرفت. سغدیان شورش کردند و حتی بلخ را تصرف کردند. این شورش ها که از مسلمانان غیرعرب سر می زد بعداً بزرگترین چالش برای امپراتوری اموی شد.

پایان خلافت هشام بن عبدالملک

طبق وصیت یزید بن عبدالملک بعد از هشام، خلافت به ولید بن یزید بن عبدالملک می رسید. هشام سعی داشت پسرش مسلمة را برتخت بنشاند اما هر چقدر بر ولید بن یزید فشار آورد که از ولایت عهدی انصراف دهد او قبول نکرد.

هشام در ربیع الآخر سال 125 هجری(743.م) درگذشت. هشام بن عبدالملک بیش از 19 سال خلافت کرد.

ولید بن یزیدبن عبدالملک(ولیددوم)

ولید بن یزید بن عبدالملک بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس

ولید بن یزید در سال 90 هجری به دنیا آمد.ولید آنقدر در فسق و فجور و عیش و نوش اهتمام ورزید که از پدرش پیشی گرفت.زندگی او قبل از خلافت و بعداز خلافت در مجالس لهو و لعب و میگساری و زن بارگی خلاصه می شد.روایات تاریخی از او اقوال و اعمالی را نقل می کنند که هیچ شکی در کفر والحاد وی باقی نمی گذارند و بی جهت نیست که بسیاری از مورخین او را کافر وزندیق وحتی مانوی معرفی کرده اند.[1]

می گویند زمانی ولید بن یزید این آیه را خواند: وَاسْتَفْتَحُوا وَخَابَ كُلُّ جَبَّارٍ عَنِيدٍ

و آنها ازخدا تقاضاي فتح و پيروزي بركفاركردند وسرانجام هر گردنكش منحرفي نوميد و نابود شد (ابراهیم/15)

سپس از خشم برافروخت و با تیراندازی به قرآن هتاکی کرد وخطاب به قرآن این شعر را خواند:

أتوعد کلُّ جبّارٍ عنید                        فها أنا ذاک جبارٌّ عنید

إذا ماجئتَ ربّک یومَ حشر                 فقُل حَرِّقنی ولید[2]

«آیا تو جبّار عنید را تهدید می کنی.بدان من همان جبّارعنیدم.اگر روز محشر نزد پروردگارت رفتی .بگو ولید مرا آتش زد.»

همچنین معروف است که روزی ولید کنیزش را در حالت مستی و جنابت مجبور کرد تا به مسجد برود و برای مردم خطبه ونماز بخواند.

اولین کار یزید این بود که حقوق سپاهیان و کارگزاران را در شام افزایش داد تا بتواند آنها را دور خود نگه دارد.او در این راه از ثروتی که عمویش هشام اندوخته بود استفاده کرد. ولید بن یزید سعی کرد از کسانی که قصد خلع او از خلافت را داشتند انتقام بگیرد او برخورد بسیار تندی با فرزندان هشام کرد.سلیمان بن هشام را شلاق زد و او را به عمان تبعید و زندانی کرد.همچنین یزید بن هشام هم زندانی شد.

ولید بن یزید از قبایل قیسی حمایت می کرد چون مادرش از قبایل قیسی بود وی بر اثر همین تعصبات،خالد بن عبدالله قَسری را0که از قبایل یمنی بود)به یوسف بن عمر ثقفی سپرد و یوسف بن عمر،خالد را اعدام کرد.مجموعۀ اقدامات نسنجیدۀ ولید بن یزید سبب شد تا چند گروه قدرتمند تصمیم به نابودی او بگیرند.رهبری این قیام را به یزید بن ولیدبن عبدالملک به عهده داشت.قیام یزید بن ولید در دوران خلافت مروانیان کم سابقه و یا حتی بی سابقه بود بنی امیه ای که تا این زمان به وحدت و یکپارچگی شهره بودند اکنون به جان هم افتادند و خلیفۀخود را کشتند. در قیام یزید بن ولید چند گروه با هم ائتلاف کردند تا ولید را از میان بردارند. گروهی از بنی امیه،قبایل یمنی،قدریه.[3]

در طول خلافت یک سالۀ ولیدبن یزید،یحیی بن زید بن علی بن الحسین- علیه السّلام - در خراسان قیام کرد.یحیی در قیام پدرش در کوفه حضور داشت پس از شهادت پدرش به مدائن و سپس به خراسان رفت و مدتی در زمان هشام در خراسان زندانی شد. وی درسال 125 هجری با عدۀ کمی از یارانش قیام کرد.ودر جنگ با سپاهیان نصر بن سیّار حاکم خراسان کشته شد و مانند پدر،جسدش را بر دار آویختند. قیام یحیی بن زید در خراسان،تأثیر عمیقی گذاشت و مقدمات انقلاب را در خراسان مهیّا کرد.

به دمشق بازمی گردیم جایی که یزید بن ولید توانست با کمک قبایل یمنی، این شهر را به تصرف خود درآورد.در این زمان ولید بن یزید در بخراء در مرزهای تدمُر ساکن شده بود. یزید بن ولید لشگری را به فرماندهی عبدالعزیز بن حجّاج بن عبدالملک برای جنگ با ولید دوم فرستاد و این سپاه توانست خلیفۀ را در قلعه ای محاصره، و سپس به قتل برساند.

یزید بن ولیدبن عبدالملک(یزید سوم):

یزید بن ولید بن عبدالملک بن مروان بن حکم معروف به ابوخالد

مادرش دختر فیروز بن یزدگرد، اخرین پادشاه ساسانی بود.بنابر روایات، برخی از اجداد مادری اش از پادشاهان روم و ترک بودند.به همین خاطر یزید سوم همیشه به این جریان افتخار می کرد و با افتخار می گفت:

أنا ابن کسری و ابی مروان      وقیصر جدّی و جدّی خاقان

یزید سوم تنها شش ماه خلافت نشست او در دوران خلافت سعی کرد روش عمر بن عبدالعزیز را در پیش بگیرد.یزید سوم به یزید ناقص ملقب شد چراکه حقوق سپاهیان و مردم شام را- که در زمان ولید بن یزید افزایش یافته بود- کم کرد.

یزید به مکتب معتزله گرایش داشت از همین رو معتزلی ها،او را بهترین خلیفۀ اموی می دانند.

آشفتگی در نظام امویان:

بعد از کشته شدن ولید دوم،انسجام و یکپارچگی از میان خاندان اموی رخت بر بست و در واقع شرایطی پیش آمد که خود امویان بزرگترین دشمن برای خودشان شدند.در میان بنی امیه دسته بندی های مختلف پدید آمد و هر گروه سعی می کرد خلافت را به طرف خود بکشد.در این میان نوادگان عبدالملک،عبدالعزیز و محمد بن مروان بن حکم از فعالیتهای بیشتری برخوردار بودند و نوادگان یزید بن معاویه هم در این جریانات حاضر بودند.

به همین خاطر یزید در خلافت شش ماهۀ خود بیشتر وقتش را صرف آرام کردن شورش های درون قبیله ای کرد.

مردم حمص دور عباس بن ولید و یزید بن خالد بن معاویه جمع شدند و بر او شورش کردند.بشر بن ولید در قنّسرین، و یزید بن سلیمان در فلسطین و محمدبن عبدالملک در اردن از جمله کسانی بودند که سربرتافتند و برای خود بیعت می گرفتند.و مهم تر از همه مروان بن محمد بن مروان، حاکم آذربایجان و ارمنستان به بهانۀ خونخواهی ولید بن یزید قیام کرد و به کمک قیسی ها تا حرّان پیش روی کرد اما در طیّ مذاکراتی قبول کرد که حکومت آذربایجان، ارمنستان و موصل را نگه دارد و با خلیفه بیعت کند اما چیزی نگذشت که یزید بن ولید درگذشت و برادرش ابراهیم جانشین او شد. مروان بن محمد این فرصت را غنیمت شمرد و به دمشق لشگر کشید به این بهانه که می خواهد فرزندان ولید بن یزید،یعنی حکم و عثمان را به خلافت بنشاند.مروان بن محمد مردی جنگجو بود و توانست قنّسرین و حمص را تصرف کند او در سال 127 هجری وارد دمشق شد.ابراهیم هنگامی که کار خود را تمام شده دید،پسران ولید دوم را (حکم و عثمان) کشت تا مروان بن محمد بهانه ای برای بدست گرفتن خلافت نداشته باشد اما مروان بن محمد زمانی که وارد دمشق شد،مردم با او بیعت کردند.

مروان بن محمدبن مروان(مروان دوم)

مروان بن محمد بن مروان بن حکم بن ابی العاص بن امیة بن عبدشمس معروف به ابو عبدالملک

مروان بن محمد آخرین خلیفۀ اموی است که با او بیعت شد. بعد از مرگ یزید سوم وارد دمشق شد و ابراهیم بن ولید را از خلافت خلع کرد و در نیمۀ صفر سال 127 هجری بر تخت نشست .وی به مروان الجعدی معروف بود چرا که مربّی او جعد بن درهم نام داشت.مروان فری صبور بود که با طمأنینه به سرکوب کردن شورشیان پرداخت.

مروان را یکی از شجاعان بنی امیه می دانند.به هر حال عوامل سقوط بنی امیه از سالها پیش فراهم شده بود و علی رغم تلاش های مروان، سقوط بنی امیه حتمی شد.

اولین خطری که مروان با آن مواجه بود صف بندی های امویان بر علیه خودشان بود وهولناک ترین نتیجۀ این درگیری داخلی،تقابل دو شاخۀ یمنی و قیسی(اعراب شمالی) با یکدیگر بود. در این میان قبایل یمنی به شدت در مقابل مروان موضع گرفتند وقبایل قیسی(شمالی) طرفدار او بودند.

این درگیری ها باعث شد تا شام و بالتبع ان حکومت اموی دچار هرج و مرج و اغتشاش شود.مروان تلاش کرد تا اعتماد را به مردم بازگرداند و از آنها دلجویی کند،لذا وقتی خلیفه شد به مردم گفت خودتان هر شخصی را که دوست دارید برای فرمانداری در سرزمین خودتان انتخاب کنید.اهل دمشق ، زامل بن عمرو جیرانی را انتخاب کردند،اهل حمص عبدالله بن شجرة الکندی ،اهل اردن ولید بن معاویة بن مروان، و اهل فلسطین ثابت بن نعیم جذامی را برگزیدند. این حرکت مروان حرکت هوشمندانه ای بود چرا که هم از قبایل قیسی وهم یمنی در اسامی حاکمان به چشم می خوردند.مروان با اینکه با ثابت بن نعیم جذامی،مشکل داشت اما او را بخشید وبرای فرونشاندن فتنه قبول کرد که حاکم فلسطین شود.مروان بعد از اینکه اوضاع را در شام به طور نسبی مرتب کرد به حرّان نقل مکان کرد وآن جا را به عنوان پایتخت انتخاب کرد.

او فکر می کرد حرّان گزینۀ بهتری به عنوان پایتخت است چون حرّان مقرّ قبایل قیسی بود اما این انتقال جایگاه یمنی ها را در دمشق مستحکم کرد. وی سعی کرد تا مدعیان اموی را دور خود جمع کند از همین رو زمانی که ابراهیم بن ولید(خلیفۀمخلوع) و سلیمان بن هشام نزد او آمدند آنها را پذیرفت و این دو نفر با مروان بیعت کردند.

مروان بن محمد با این اقدامات تلاش کرد تا خلافت خود را تثبیت کند و در این مدت شام به آرامش نسبی رسید اما این آرامش بیشتر به آرامش قبل از طوفان شبیه بود.لذا پس از مدتی اخبار قیام و شورش ها از هر طرف به مروان رسید.

قیام مردم حمص(127 هجری)

اهالی حمص ابتدا با مروان دوم بیعت کردند و با او به دمشق آمدند اما پس از مدتی بر علیه او خروج کردند.به احتمال زیاد علت اصلی شورش در حمص اختلافات شخصی بود.در واقع ثابت بن نعیم جذامی یکی از حکام شام،از زمانی که مروان استاندار ارمنستان بود، با او اختلاف داشت و مروان برای فرونشاند آشوب ها او را حاکم فلسطین کرده بود.و گویا شرایط بگونه ای بود که اختلاف میان این دو نفر حتمی می نمود.در نتیجه ثابت ، قبایل یمنی ساکن حمص را بر علیه مروان تحریک کرد و سپس رهبری آنها را به عهده گرفت و مخالفت خود را علنی کرد.اهالی حمص از کلبی ها در خواست نیروی نظامی کردند و آنان هم به کمک آمدند.

مروان ابتدا سعی کرد تا از راه مذاکره و سازش قضیه را فیصله بدهد.اما مردم حمص دست بردار نبودند.در این هنگام مروان ناچار شد به جنگ انها برود و بعد از حوادث مهمی توانست بر آنها فائق بیاید و حصار شهر حمص را ویران کند.

قیام مردم غوطة(127هجری)

در حالی که مروان دوم مشغول سرکوب کردن شورش حمص بود،قیام دیگری در غوطه شکل گرفت آنها یک فرد یمنی به نام یزید بن خالد قسری را امیر خویش قرار دادند و دمشق را به محاصره در آوردند.مروان دو نفر از فرماندهانش را سمت آنها فرستاد.ابوالوردبن کوثر بن زفربن حارث و عمروبن وضاح دو فرماندهی بودند که هزاران نفر به سمت اهل غوطه لشگر کشدیدند.سپاه اموی مِزّه و روستاهای یمنی را به آتش کشیدند و یزید بن خالد را کشتند و سر زامل بن عمرو-والی دمشق- را برای مروان به حمص بردند.

قیام مردم فلسطین(127هجری)

تاکنون دانستیم که ثابت بن نعیم جذامی-والی فلسطین- نقش ویژه ای در تحرکات و شورش ها به شام داشت این بار ثابت بن نعیم شورش و قیام خودش را در فلسطین علنی کرد. مروان به سرعت عکس العمل نشان داد.او به فرمانده اش ابوالوردبن کوثر نامه نوشت و او را بعد از جنگ با مردم غوطه مأمور سرکوب قیام فلسطین کرد.ابوالورد به فلسطین رفت و در طی جنگی با ثابت بن نعیم سه تن از فرزندان ثابت را به اسارت گرفت.پس از آن حاکم جدید فلسطین که از جانب مروان معین شده بود، توانست ثابت بن نعیم جذامی را دستگیر کند و به مروان تحویل دهد.نام این حاکم رماحس بن عبدالعزیز بود.سرانجام مروان دستور داد تا ثابت بن نعیم و سه فرزندش را بکشند.

اغتشاشات در عراق:

حرکت خوارج:

وقتی سرزمین های شام پرچم مخالفت و جنگ را در مقابل مروان بن محمد بالا ببرد قاعدتاً در عراق تحرکات خطرناکتری علیه امویان صورت خواهد گرفت.عراق سرزمینی بود که به دشمنی با حکّام بنی امیه مشهور بود به خصوص از زمانی که شام به عنوان مرکز ممالک اسلامی معرفی شد.عراق به عنوان مرکزیت شیعه و مهد تحرکات خوارج مشهور شد.تعصب به سرزمین جزو هویت یک عراقی بود.همچنین عراقی نسبت به گرایش های شام به شدت حساسیت نشان می دادند.

اختلاف میان بنی امیه فرصتی برای خوارج ایجاد کرد تا بر علیه بنی امیه قیام کنند آنها قصد داشتند با وارد آوردن ضربات غیرقابل جبران به مروان بن محمد، به حکومت او پایان دهند.و این قیام خوارج با تحرکات قبلی آنها فرق داشت.چون خوارج همیشه تعداد محدودی را در اختیار داشتند اما این بار تعداد آن ها بسیار زیاد بود وگویی یک ملّت بود که بپا خواسته.

با این اوصاف به نظر می رسد خوارج بعد از نود سال فعالیت عقیدتی و انقلابی از لحاظ تعدا افزایش یافتند و از طبقات مختلف جامعه به آنها پیوستند.یکی از دلایل این افزایش،این بود که خوارج از یک حرکت دینی به یک حرکت سیاسی تغییر ماهیت دادند.وهرکس می توانست به جمع آنها بپیوندد و حتی اگر در عقائد با خوارج مشترک نبود و تنها نقطۀ اشتراک آنها عداوت و دشمنی با بنی امیه بود.

تحرکات خوارج بعد از قتل ولید دوم در سال 126 شدت گرفت و بیشتر فعالیت آنها در عراق و شبه جزیرۀ عربستان بود.تا جایی که آنها توانستند کوفه،بصره و حضرموت را تصرف کنند.اما مروان دوم توانست در جنگهای مختلف آنها را شکست بدهد و بر آنها غلبه کند.مروان آنها را از عراق بیرون کرد و سیطرۀ خودش را در حجاز و یمن بدست آورد.

حرکت شیعیان:

احتمالاً آخرین حرکت شیعه بر علیه حکومت امویان،قیام عبدالله بن معاویة بن عبدالله بن جعفربود که شیعیان کوفه دور او جمع شدند و با او برای خلافت بیعت کردند.عبدالله بن معاویه در محرم سال 127 هجری برای جنگ با اهل شام به حیره رفت اما در گیرودار جنگ،شیعیان او را رها کرده و از دورش پراکنده شدند و فقط قبیلۀ ربیعه و زیدی ها با او ماندند عبدالله بن معاویه ناچار شد به کوفه برگردد و سپاه اموی هم او را دنبال کرد تا اینکه در خیابان های کوفه جنگ سختی بین دو طرف در گرفت و والی اموی کوفه به عبدالله بن معاویه امان و اجازۀ عقب نشینی داد.عبدالله بن معاویه به فارس رفت و دوباره قیام خود را از سر گرفت این بار گروههای مختلفی به او پیوستند.موالی،بردگان،عباسیان،اموی هایی که با مروان بن محمد مخالف بودند،خوارجی که مروان بن محمد آنها را از موصل رانده بود، و هرکسی که طمع عطایاو مقام را داشت به عبدالله بن معاویه پیوستند و او قدرتمندتر از گذشته به صحنه بازگشت و واضح بود که هدف او از این کار تشکیل جبهۀ مقاومت در مقابل حکومت اموی بود و گروههایی که دور او را گرفته بودنداز لحاظ سیاسی هیچ وجه مشترکی با هم نداشتند مگر در عداوت با دستگاه اموی. وقاعدتاً چنین لشگری نمی توانست زیاد دوام بیاورد.در نتیجه در اواخر سال 129 هجری در مرواشاذان،شکست سختی از لشگر مروان دوم خورد و آرزوهای عبدالله بن معاویه نقش برآب شد وبه سیستان گریخت و به امید یاری ابومسلم به هرات رفت اما ابومسلم او را دستگیر و به قتل رساند.

ولایت عهدی پسران مروان دوم

در گیرودار شورشهای پیاپی، مروان فرصتی بدست آورد تا در دیرایّوب برای پسرانش عبیدالله و عبدالله بیعت بگیرد.او از این فرصت برای مصالحه در بین بنی امیه استفاده کرد و دو دختر هشام بن عبدالملک را به عقد دو پسرش درآورد و به قول ابن اثیر همه از این اتفاق راضی شدند.بنابر گفتۀ ولهاوزن، این ازدواج های مصلحتی یک حزب رسمی را در بنی امیه تشکیل داد وهمیشه مروان معتقد بود که می تواند صلح و سازش را به بنی امیه بازگرداند و بزرگان بنی امیه را دور خودجمع کند.غافل از اینکه حوادثی پیش می آید که مروان را مجبور به مقابله با عصیان و تمرّد می کند

شورشهای بنی امیّه

قیام عبدالله بن عمر بن عبدالعزیز:

در واقع ضعفی که دامن امویان را گرفت،باعث شد تا هرکس خود را لایق خلافت بداند و برای کسب قدرت طمع کند.عبدالله بن عمربن عبدالعزیز حاکم عراق به مرکزیت کوفه بود وبه احتمال زیاد او تفکّرات استقلال طلبانه داشت چون زمانی که بر عبدالله بن معاویه غلبه کرد،خود را صاحب چنان قدرت ونیرویی دید که فکر کرد می تواند بر علیه مروان دوم قیام کند درنتیجه بیعتش را با مروان دوم شکست و در این قیام بر نیروی قبایل یمنی تکیه کرد.این قبایل یمنی در کوفه و حیره ساکن بودند و از نفوذ قبایل قیسی(شمالی)ناخشنود.

مروان دوم در ابتدا فکر می کرد که قیام عبدالله نمی تواند مشکل حادّی را ایجاد کند لذا در ابتدا توجه چندانی به این امر نکرد.اما بعداًمتوجه شد که حاکم سابقش در عراق قصد توسعۀ جنبش را دارد و قیام او به مشکلی جدّی تبدیل شده است.وی لشگری را به فرماندهی یکی از مردان نامی قیسی ها به نام نضربن سعید الحرشی روانه کرد.بین دو سپاه جنگ هایی رخ داد که بیشتر به درگیری های

قیام سلیمان بن هشام

اعتقاد مروان دوم بر این بود که مسامحۀ او با پسران هشام بن عبدالملک باعث آرام شدن فضای سیاسی شام می شود و فکر می کرد با این کار موقعیتش در شام تثبیت شده است. لذا وقتی لشگری را برای جنگ با خوارج عراق به رهبری ضحاک بن قیس شیبانی فرستاد.سلیمان بن هشام هم در آن لشگر حاضر بود سلیمان در رصافّه از مروان اجازه گرفت تا در آنجا استراحت کند و پس تجدید قوا به او بپیوندد و مروان هم به او اجازه داد. مروان برای نظارت بر لشگر ابن هبیرة که راهی عراق بود، به قرقیسیا رفت در این میان هزاران نفر با سلیمان در رصافه بودند و سلیمان را دعوت به قیام بر علیه مروان دوم کردند. سلیمان با هفت هزار نفر در روستایی به نام خساف در قنّسرین جمع شد.این اخبار غیر منظره به مروان دوم رسید وی تصمیم گرفت تا شخصاً به جنگ سلیمان برود وجنگ سختی بین دو لشگر درگرفت و سه هزار نفر از یاران سلیمان کشته شدند و سلیمان با باقی افرادش به حمص فرار کرد و از آنجا به تدمُر و سپس به کوفه رفت و به قیام ضحاک بن قیس پیوست. بدون شک،قیام سلیمان، پیوستن گروههای شامی به این قیام، و هرج و مرج و آشوب در بلاد شام،نشانۀ روشنی از جنگ درون قبیله ای در میان بنی امیه بود.و این منازعات و به جان هم افتادن هیچ دلیلی به غیر از منافع شخصی نداشت.